
درست یادم نیست که اینو قبلاً از کسی شنیدم یا نه ولی گاهی فکر می کنم زندگی ما آدما مثه یه اتوبوسه و آدمایی که توی زندگی ما میانو می رن مثه مسافرای اون اتوبوسن که به سه دسته ی مساوی نه نه ببخشید کاملاً نامساوی تقسیم می شن. دسته ی اول بدون اینکه هیچ اثری از خودشون بزارن سوار می شنو ایستگاه مورد نظرشونم پیاده می شن . دسته ی دوم مسافرایین که از لحظه ای که دارن از پله ها ی اتوبوس بالا میان صدای ضربه ی پاشون به کف پله ها بلندتر شنیده می شه و اتوبوس با تمام وجودش اونا رو احساس می کنه اونا دیرتر از بقیه ی مسافرا پیاده می شن و وقتی می خوان از پله های اتوبوس پایین برن بدترین لحظاتیه که اتوبوس تا حالا داشته دوست داره دراشو ببنده اما می دونه که دیگه فایده نداره . شاید اون موقع درست نفهمه اما بعدها متوجه می شه که هرچی که باشه اون یه مسافر بود و مسافر یه روزی به خونش بر می گرده . اما دسته ی سوم آدمایی هستن که بلیط ورود به اتوبوس رو ندارن ولی می خوان به هر ترتیبی که هست سوار بشن اما اتوبوس درشو روی اونا می بنده شاید مواقعی باشه که دلش به رحم بیاد و وقتی اشکو توی چشمای اون آدما می بینه اونا رو سوار کنه اما فقط برای چند لحظه و اونا هیچ وقت جزء مسافرای اون اتوبوس به حساب نمی یان . فکر می کنم صادق هدایت جزء مسافرای گروه سوم اتوبوس زندگی من بود. اگه شما فکر می کنید همه ی آدما صادق هدایت نویسنده ی معروف ایرانی رو می شناسن کاملاً در اشتباهید چون اعظم کسی بود که فکر می کرد اسم صادق هدایت فقط یه کم به نظر آشنا میاد . اون روز قرار بود یه مسابقه ی طناب کشی توی دانشگاه برگزار بشه که البته فقط پسرا می تونستن توی اون شرکت کنن ولی خب برای دخترا هم بد نبود . بعضی ها رفتن که بخندن بعضیا رفتن که وقتشونو پرکنن بعضیا رفتن که دوست پسراشونو ببینن بعضیا هم اصلاً نرفتن. اما من به چند دلیل رفتم : اول به این دلیل که مریم می خواست احسانو ببینه و از من خواسته بود باهاش برم دوم به این دلیل که دیدم همه دارن می رن سوم به دلیل که بیکار بودم و چهارم به این دلیل که اگه با اونا نمی رفتم مجبور می شدم برم توی اتاق 208 و تنها بمونم و پنجم به این دلیل که دوست داشتم برم . همه ی بچه های اتاق 205 آماده شده بودن به اضافه ی اعظم که از بچه های طبقه ی چهارم بود و این اواخر بیشتر وقتشو با ما می گذروند اون یه دختر روستایی و کاملا ساده بود با لهجه ی محلی و قیافه ی خنده دار و با مزه .رشته ی درسیش هم آموزش ابتدایی بود . اون بیشتر وقتا ما رو به خنده می نداخت چون همه چیزو خیلی زود باور می کرد . اون روز من یه کاپشن مشکی پوشیده بودم که خیلی دوسش داشتم اما کمتر اونو می پوشیدم چون پشتش خیلی بزرگ با رنگ زرد و حروف لاتین نوشته شده بود :69 و من فکر می کردم اون منو توی دانشگاه تابلو می کنه . ولی اون روز پوشیدمش .هممون به سمت دانشکده ی عمران راه افتادیم حدود ساعت 10 بود و توی دانشگاه پرنده هم پر نمی زد البته چرا چون دانشگاه ما قلمرو گنجشکا هم بود ولی اطراف دانشکده ی عمران تا دلتون بخواد شلوغ بود . پسرا یه طرف و دخترا طرف دیگه ایستاده بودن . سلماز می گفت : بچه ها گروه مردان مریخی رو تشویق کنید دوستای بهزادن. من نمی دونستم اسم اون یکی گروه چیه اما داشتم فکر می کردم حتماً باید زنان ونوسی باشن . در هر حال مسابقه شروع شد مریم که فقط به قصد دیدن احسان اومده بود چشم چشم می کرد که احسانو ببینه بعد بهش زنگ زدو فهمید که احسان و دوستاش درست روبروی ما بودن . منم یه نگاه انداختم و احسانو دیدم البته بیشتر از اینکه متوجه احسان بشم متوجه دوستش شدم که لبخند زده بود و چشم از من بر نمی داشت . اون قیافه ی مردونه و ساده ای داشت . وقتی تیم مردان مریخی عقب و جلو می رفتن گاهی از دیدم مخفی می شد اما بعد دوباره متوجه می شدم که بهم زل زده برای همینم رفتم پشت سر مریم کنار اعظم ایستائم . به اعظم گفتم : در چه حالی؟ جواب داد : سردم شده گفتم : اعظم من سرم درد می کنه دارم می رم خوابگاه بیا کاپشن منو بپوش . کاپشنو بهش دادمو آروم آروم رفتم خوابگاه . اون شب توی اتاق 205 همه بچه ها داشتن راجع به مسابقه ی طناب کشی حرف می زدن البته راجع به حاشیه ی بازی که عبارت بود از کیوان قمی ، احسان ، مینا طالبی ، بهزاد و ... احسان طبق معمول هر شب به مریم زنگ زد . مریم دوید رفت روی اون تخت دنجه ( همون که آخر اتاق بود) بعد از چند دقه برگشت و گفت : اعظم دوست احسان می خواد باهات دوست بشه بختت باز شده اسمش صادقه . همه ی بچه ها زدن زیر خنده . اعظم گفت صادق ... صادق چی ؟ بهناز داد زد : چه طور نکنه آمارشو داری ؟ بازم همه ی بچه ها خندیدن . گفتم : چیکار فامیلش داری هدایت خوبه صادق هدایت آدم معروفی هم هست . گفت : هان آره اسمش خیلی آشناست چیکارست ؟ ما نمی خواستیم اذیتش کنیم اما اون واقعاً باور کرده بود که صادق همون صادق هدایته و آدم معروفی هم هست . خلاصه اون شب خیلی از دست حرفای اعظم خندیدیم بعد از اون مریم به احسان گفته بود که به صادق بگه بی خیال این رابطه بشه . چند هفته بعد انجمن هنری دانشگاه یه جشن توی تالار امام تدارک دیده بودن . همیشه این گروه برنامه های فوق العاده ای داشتن برای همینم ما هممون رفتیم . بچه ها سه ردیف به آخر تالار مونده جا گرفته بودن . مریم طبق معمول با احسان قرار گذاشته بود . احسان و دوستاش دیر اومده بودنو برای نشستن جا نداشتن برای همینم آخر تالار ایستاده بودن . برنامه ها خیلی جالب بودن اما جالب تر از همه این بود که وقتی کیبوردیست آهنگ یار دبستانی من رو زد چیزی طول نکشید که همه ی بچه های سالن شروع کردن به خوندن این شعر . یه نگاهی این طرف اون طرف انداختم که چشمم افتاد توی چشم دوست احسان که زل زده بود به منو بلند بلند می خوند : یار دبستانی من با منو همراه منی چوب الف بر سرما اشک منو آه منی ... مریم کنار من نشسته بود . چند دقه بعد احسان زنگ زد و از اون جایی که من فقط صدای مریمو می شنیدم این جملات به گوشم خورد : می خواد باهاش حرف بزنه؟ خب باشه اما اعظم که اصلاً امروز با ما نیومده ...... این که اعظم نیست دوستت چند با ر عاشق می شه؟ ....... اما تو گفتی اونی که کاپشن 69 پوشیده بود . بعد چند لحظه هیچی نگفتو نگاه کرد به من و زد زیر خنده . این بود که فهمیدم این آقای صادق هدایت همون دوست احسانه که به من زل می زد و روز مسابقه ی طناب کشی هم کاپشن 69 رو تن من دیده بود ( پس این که فکر می کردم این کاپشن منو تابلو می کنه چندان هم بی جا نبود ) . اون هر جایی که فکر می کرد من ممکنه اون جا باشم میومد و مدت خیلی زیادی بود که دنبال من بود . هر وقت منو می دید لبخند می زد و چشم از چشمم بر نمی داشت برای همینم هست که هنوز وقتی یاد اون می افتم ناخودآگاه می خندم . گاهی ساعتای برگشت به خوابگاه دم ایستگاه می دیدمش که منتظر من ایستاده بود . گاهی به احسان اصرار می کرد که منو متقاعد کنه باهاش حرف بزنم اما من هیچ وقت به اون اهمیت ندادم درست نمی دونم چرا اما خب می دونین قبلاً هم گفتم اون یکی از اون آدمایی بود که هیچ وقت بلیط ورود به اتوبوس زندگی منو نداشت .
![]()
من یه معذرت خواهی به همه ی دوستای عزیزم بدهکارم .از بعد از انتخابات دیگه دل نوشتنو نداشتم متاسفم که یه نوشته ی دنباله دار رو تا آخر تمام نکردم و این همه تاخیر داشتم از همه ی شما ممنونم بابت کامنتایی که گذاشتین و ممنون از اینکه هنوز فراموشم نکردین