
اگه از در اصلی دانشگاه رد بشی به یه چارراه می رسی سمت راستت یه مخابرات ، یه چاپ وتکثیر و یه نونواییه . روبروشم تریاست اگه مستقیم بری به دانشکده ها و آموزش و سلف و این جورجاها می رسی اما سمت چپ می ره واسه ی خوابگاه ما . سر پیچ یه نیمکته که خیلی ساله به اسم نیمکت شوهریابی معروفه طی تحقیقات به عمل اومده اینجا بهترین نقطه ی دنیا واسه پیدا کردن شوهره چون هر کسی می خواد از دانشگاه بره بیرون از جلوی دید کسی که روی نیمکت نشسته رد می شه در ضمن به خاطر درختای اطراف اون از دید انتظامات دانشگاه هم دوره. مریم همونجا بود که عاشق احسان شد و هستی از اون نقطه ی بخصوص بود که که کیوان قمی رو زیر نظر داشت . منم یه روز همونجا با مینا طالبی فشن دانشگاه (البته به قول خودش) دعوام شد . بگذریم وقتی حدود صد متراز سمت چپ بری به یه خوابگاه می رسی که کوچکترین خوابگاه این دانشگاست سه چهار تا پله داره بعدش یه در شیشه ای می بینی : ورود آقایان اکیداً ممنوع . سمت چپ اتاق مسئول خوابگاست از پله ها که بری بالا بعد از هشت تا پله دستشویی ها و حمام ها هستن هشت تا پله ی دیگه که بری بالا درست روبروته پرماجراترین اتاق این خوابگاه و شاید کل خوابگاههای این دانشگاه اتاق شماره 205.
هر موقع هر اتفاقی توی خوابگاه می افتاد مسئولین اول می یومدن سراغ بچه های این اتاق مثه اون شبی که ساعت 2 توی چار طبقه ی خوابگاه چار تا ترقه پیازی انداختیم نه یعنی انداختن خب بزار راستشو بگم انداختیم . یادش بخیر به خیال خودمون چه نقشه ی ماهرانه ای کشیده بودیم . من و آلاله مسئول اجرای پروژه بودیم . مریم مدیر تولید بود (البته بقیه ی عوامل هم به نوبه ی خودشون زحمت کشیدن) طوری برنامه ریزی کردیم که اتاق خیلی آروم به نظر برسه چون می دونستیم اول میان اونجا . هستی خودشو به خواب زد . مریم هم یه کتاب دستش گرفت منم آلاله رو بردم اتاق 208 . خلاصه کلاً پراکنده شدیم اما همه فهمیدن کار ماست چون آلاله ی کپل خنده رو نتونست جلوی خندشو بگیره .
نمی دونم چرا اولین بار که این عکسو دیدم احساس کردم اولین نفر سمت چپ که نشسته و داره با تعجب به همه نگاه می کنه خودمم بعدش که دقت کردم دیدم بی شباهت به خودم هم نیست چه از لحاظ قیافه و چه از لحاظ کاراکتری که به نظرم توی عکس داره . با مریم توی اتوبوسای دانشگاه آشنا شدم .اون یه دختر احساساتی بود .گاهی خاطرات می نوشت .همیشه نماز می خوند .با پسر داییش تلفنی حرف می زد .خیلی زود خوابش می برد و هر وقت حمام می رفت همون موقع همه ی لباساشو می شست . اون گفت که برم اون خوابگاه گفته بود چون محیطش کوچیکه بچه ها صمیمی ترن .وقتی رفته بودم آموزش اونا گفتن که فقط اتاق 208 خالیه منم قبول کردم.
اولین باری که وارد اتاق 208 شدم چند تا دختر روستایی نشسته بودن با هم بادمجون خورد می کردن و با لهجه ی خودشون حرف می زدن و می خندیدن اتاق به نظر سرد و بی روح می یومد اما اولین باری که وارد اتاق 205 شدم آلاله داشت با لهجه ی بامزه ی آبادانیش یه جریانی رو واسه سلماز و مهناز که روی تخت نشسته بودن تعریف می کرد و همزمان لاک ناخنای پاش رو پاک می کرد . از هستی که خواهرزاده ی آلاله بود و البته از اون ٢ سال بزرگتر بود زیاد خوشم نیومد چهره ی عبوسی داشت با ابروهای هشتو لبای گوشتی (بعداً فهمیدم همه ازش می ترسن) مریم که قبلاً باهاش آشنا شده بودم اون آخر اتاق روی یه تخت دراز کشیده بود پاهاشو چسبونده بود به تخت بالایی و با تلفن حرف می زد (بعدها فهمیدم هر کسی که می خواد با تلفن حرف بزنه می ره روی اون تخت چون خیلی دنج بود) . فرشته هم مدام می رفت توی آشپز خونه و برمی گشت و غرمی زد که چرا باید اون نهار درست کنه . خیلی زود متوجه شدم بیشتر می تونم با بچه های این اتاق ارتباط پیدا کنم ( کاش هیچ وقت به این نتیجه نرسیده بودم ) اتاق خیلی به نظر گرم و صمیمی می رسید بچه ها از شهرای بزرگ اومده بودن و خیلی با هم یکی بودن .این شد که من اتاق خودم رو روزی یه بار هم نمی دیدم البته فقط من نبودم سلماز و مهناز هم از اتاق 203 فقط اسمشو شنیده بودن . نمی دونین چه اتفاقایی که توی این اتاق نیفتاد خواستگاری مریم از احسان ، امتحان دادن به جای آلاله ، خودکشی آلاله ، ماجرای کیوان قمی ،درگیری سلماز و بهزاد، ماجرای عاشق پیشه ی من صادق هدایت ، روز مسابقه طناب کشی و ...
