پریانه

 روی زمین نشسته بود روی زمین سرد یه قالب توی دست چپش بود و با دست راستش با یه کاردک اونو می تراشید اولش نمی دونستم داره چیکار می کنه اما بعد از خودش پرسیدمو اونم با حوصله برام گفت که وقتی گچا رو به سقف زد با قالب اونا رو شکل می ده و از این حرفا جوری برام می گفت که انگار از اینکه اینو ازش می پرسم احساس غرور می کنه جوری که انگار با این کار بزرگ شده و...

روی زمین نشسته بود روی زمین سرد روی زمین پر از گچ چشماشو از قالب بر نمی داشت هر چند باری که اونو می تراشید صورت لاغرشو نزدیکتر میاورد تا ببینه خوب شده یا نه تمام لباساش پر از گچ بود یه کم از گچا هم روی موهاش ریخته بود انگارکه موهای اون قسمت سرش  سفید شده باشه . بابام کنارم ایستاده بود چند نفر دیگه هم اومده بودن جای کابینتا و دکورای چوبی رو اندازه بگیرن هممون ایستاده بودیم اما اون روی زمین نشسته بود روی زمین سرد

- آقای ... اینجارو دقیقا تا کجا می خواین دکور بزنین ؟

- خوب از اینجا شروع می شه میاد تا اینجا خوبه دیگه آره پری ؟

- آره خوبه  بابا

- حسابی سرتون شلوغه ها  بنایی سخته خیلی قشنگ شده اما چرا گچ بری کردین؟یه سری چوب اومده با هالوژن سر خود خیلی جالبه اینا دیگه قدیمی شده ...

نگاش کردم انگار گوشاشو تیز کرده بود چون کند تر می تراشید سرشو بالا آورد گمونم فهمید دارم نگاش می کنم چون وانمود کرد که اصلا نمی شنوه اما می دونم که می شنید "اینا دیگه خیلی قدیمی شده" شاید این حرف ساده خیلی براش معنی داشت ؟ برای کسی که شاید تمام زندگیش همین بوده تمام امیدش تمام آیندش شاید داره روزی رو به یاد میاره که صاحبخونشون اومده بود دم درو دادو بیداد می کرد روزی که زن جوونش داشت پیش مادرش ناله می کرد و از بدبختیاش می گفت مادرشم می گفت :غصه نخور درست می شه خدارو شکر شوهرت جوونه کار می کنه همه چی بدست میارین

شایدم صدای بچش توی گوشش بود

- بابا هنوز برام مداد رنگی نخریدی ؟ معلممون گفته...

یه لحظه چشم باز کردم دیدم همه رفتن فقط اون مونده نگام کرد فکر کردم می خواد یه چیزی بگه اما نگفت گفتم : به نظر من هیچ چیزی جای گچ بری رو نمی گیره از اول بوده تا آخرم هست

حالا دیگه ایستاده بود  و به سقف نگاه می کرد

- این خوب شده ؟

- آره خیلی ظریف کار کردین دستتون درد نکنه آخه آدم عاقل اینکار و ول می کنه چوب بزنه حالا خوب البته یه عده هم دوست دارن ولی نه همه

حرفمو قطع کردم احساس کردم فهمیده که این چیزا رو واسه چی دارم بش می گم  بازم نگام کرد اما هیچی نگفت یه نگاه به قالبش کردو دوباره نشست روی زمین سرد روی این زمین سرد

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸ توسط پریانه
  
   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   ايميل من
   اينم دوستام