پریانه

 

 

دیگه  تقریباً خیلی چیزا رو فهمیده بودم مثلاً اینکه موقع خرید از سوپرمارکت اگه یه خورده تنبلی رو کنار بزارمو برم اونور چارراه دیگه مجبور نیستم از آقای یادگاری گرون فروش و پسر هیزش خرید کنم درعوض از آقای مردانی مهربون نونای تازه و خوشمزه ای که مادرش درست می کنه هم می خرم . دیگه می دونستم باید با هر کدوم از مسئولین خوابگاه چطوری حرف بزنم . فهمیده بودم وقتی فاطی عصبانیه از یه کیلومتریشم نباید رد بشم یا اینکه اگه گوشی موبایلم خراب شد تحت هیچ شرایطی ندم به دوست پسر موبایل فروش سلماز که درستش کنه  چون ممکنه متهم به دلربایی کردن از دوست عوضیش بشم . فهمیده بودم بهناز واقعاً عاشقه امیره و هیچ وقتم راجع بهش زیاد حرف نمی زنه . دیگه یاد گرفته بودم وقتی می خوام حمام برم با وجود اینکه حماما کوچیک هستن فشار آبم زیاده و هرچی لباس داخل حمام  ببرم خیس می شه ، حتماً حداقل حولمو با خودم ببرم  چون اگه به گیره های پشت در حمام آویزونشون کنم مجبورم لخت بیام بیرون برشون دارم . یا اینکه هیچ وقت دیگه حتی اگه از کثیفی تجزیه هم شدم از شامپو سیر هستی که بوی گاز می داد نزنم چون ممکنه مثه اون شب بچه ها فکرکنن گاز گرفتگی شده و مسئول خوابگاه رو خبر کنن. فهمیده بودم وقتی فرشته داره نصیحت می کنه اداشو در نیارم چون ممکنه حیثیتم رو جلوی همه ببره یا اینکه اگه خواستم یه استخوون گنده رو از پنجره بیرون پرت کنم حتماً اول از پنجره بیرونو نگاه کنم چون ممکنه اون بیرون یه نفر کنار کیوسکای تلفن ایستاده باشه و مثه اون روز ...

می شه گفت آشپزخونه بهترین مکان توی خوابگاه برای غیبته . همیشه دو سه نفری اونجا ایستادنو از بقیه ی هم اتاقیاشون بد می گن که : فلانی ظرف نمی شوره فلانی غذا نمی پزه فلانی مهمون میاره توی اتاقو از این حرفا اون شب وقتی رفتم اونجا اولین چیزی که نظرمو جلب کرد یه مقوای سفید بالای گاز 204 یا (دویستو چاریا) بود که با ماژیک روش نوشته بودن : خجالت بکش. می دونستم به خاطر کارای هستیه . بیچاره ها همیشه یا غذاشون تند می شد یا شور یا آبش زیاد می شد یا می سوخت . البته هستی هم چندان گناهی نداشت اونا کوچکترین کارای ما رو گزارش می کردن منظورم از ما 205 یاست چون حالا دیگه منم از اونا شده بودم .

آلاله مثه همیشه نبود یه کم به نظر پکر می یومد. وایساده بود بالای سر گازو مرغ سرخ می کرد توی دست راستش کفگیر بود دست چپشم گرفته بود به کمرشو به ماهی تابه خیره شده بود جوری که حتی نفهمید من پیشش ایستادم گفتم : پکری آلاله . اون موقع بود که نگام کرد: اینجایی پری فردا امتحان دارم هیچی نخوندم . گفتم : خب بده به من برو بشین بخون دیوونه . – پری من هیچ وقت زبانم خوب نبوده اگه به خاطر آجی فریده نبود تو دبیرستانم کم می یووردم . گفتم : خب حالا برو بخون تا صبح وقت داری زبان که  آسونه . – مامان اینا گفتن اگه یه واحدم بیفتم دیگه نمی ذارن بیام دانشگاه اگه بیفتم هستی حتماً بهشون می گه . (پیش از این گفتم که آلاله خاله هستی می شه ) –استادت چطوره خوبه ؟ – بد نیست خانومه اما الکی که نمره نمی ده نمی دونم چیکار کنم ؟ بعد یه کم مکث کرد و ادامه داد :می دونی واسه ترم یکیا که هنوز کارت دانشجوئی ندارن کارت ورود به جلسه همون پرینتشونه نه عکسی نه چیزی . نگاهمو برگردوندم تو صورتش : که چی ؟ - پری تو برو جا من امتحان تور رو قرآن . بعضی وقتا اینقدر صورت آلاله معصوم می شد که احساس می کردم یه بچه جلوم ایستاده اون شب همینطور شده بود شوکه شده بودم داد زدم : دیوونه شدی می فهمن پدرمونو در میارن – آروم از کجا می فهمنن من که اصلاً سر کلاس نمی رفتم فاطی هم پارسال جای هستی امتحان داد . نمی دونستم چی بگم واقعاً نمی دونستم اما قبول کردم اینم واسم یه شیطنت بود مثه بقیه چیزا .

اون روز صبح اولین باری بود که وارد دانشکده ی ادبیات می شدم  با آدرسی که آلاله داده بود به راحتی نه اما بالاخره تالار امتحانات فردوسی رو پیدا کردم چند تا ازبچه ها داشتن ازتوی برد شماره صندلیاشونو نگاه می کردن منم رفتم شماره صندلی آلاله رو دیدم وقتی وارد سالن امتحانات شدم برای اولین بار ترس همه ی وجودمو گرفت سالن خیلی بزرگ بود می خواستم برگردمم احساس کردم جراتشو ندارم اما دیگه دیر شده بود یکی از آقایون مراقب جلوم سبز شد : خانم زود باشین وقت امتحان رفت شماره صندلیتون چنده ؟  - 113 – بزار ببینم توی همین ردیفی برو تا پیدا کنی . واقعاً می خواستم برگردم اما هیچ راهی نبود برگه های چند تا ردیف توزیع شده بود اگه بر می گشتم بیشتر جلب توجه می کردم . روی صندلی نشستم داشتم کاغذی که شماره صندلی روش نوشته شده بود روخط خطی می کردم . از دور یه نفر سمت من اومدی و گفت : زبانی؟ - بله - کدوم استاد؟ - خانم ریاحی – بفرمائید شروع کن . وقتی شروع به نوشتن کردم آروم تر شدم خبری نبود مراقبا از کنارم رد می شدنو حتی نگام هم نمی کردن . چیزی نشد که احساس کردم نگرانیم کاملاً بی مورده خیلی عادی نشستمو با اعتماد به نفس تمام به مراقبا نگاه می کردم . موقع امضای صورتجلسه ی بچه ها هم که رسید ، ترس نداشتم اون شب حسابی امضای آلاله رو تمرین کرده بودم و تمام مشخصاتشم حفظ بودم نوبت من رسید یه آقای لاغرو بامزه اومد و گفت : پرینتتون لطفاً . پرینتو نشونش دادم – گفت : کلاستون چه ساعتی بوده ؟ گفتم : یکشنبه ها 1تا 4 استاد ریاحی . گفت : اینجا رو امضاء کنین . امضاء کردم عین خودش  خیلی خوشحال بودم  دیگه به نظرم همه چیز تموم شده بود . همشو نوشته بودم اما نمی خواستم زود برگه رو بدم احساس کردم با بقیه باشم بهتره . یکی از مراقبا قدم زنان به طرف من میومد قد بلند بود و کمی تاس . داشتم فکر می کردم این پیوند مو واقعاً جواب داده یا نه! وقتی اون مراقب بهم نزدیک شد شناختمش من واقعاً حساب اینجای کارو نکرده بودم اون مرد تاس و قد بلند استاد زبان خودم بود . سعی کردم چهرمو ازش مخفی کنم چون می دونستم که خیلی خوب منو می شناسه اما نشد نگام کرد و لبخند زد . داشت به راهش ادامه می داد که یه لحظه برگشت پرینت آلاله رو که روی میز بود نگاه کرد یه نفس بلند کشید و رفت . هیچ وقت اون لحظه یادم نمی ره همه چیز تموم شده بود دوست داشتم از شیشه خودمو پرت کنم بیرون یه راهی برای فرار. اون روزا رو خوب یادمه روزایی که از صبح با بچه ها توی آموزش می نشستیمو من گریه می کردم .بهم گفته بودن تمام امتحانای ترمم  حذف می شه . چطور به خونوادم می گفتم ؟ ناراحتی من وقتی بیشتر شد که فهمیدم آلاله اصلاً اهل درس خوندن نیستو اولین امتحانشم حذف کرده بود . اون اصلاً مثه من ناراحت نبود چون هیچ چیزی رو از دست نداده بود اما من همه چیزو از دست دادم . مدتها کار من صبح تا شب گریه بود اون ترم توی کل دانشگاه 6 نفر این کارو کرده بودن که فقط من توی اونا دختر بودم و شاید بعد از دو سه هفته ناراحتی به غیراز آشناهایی که جور کرده بودیم به همین دلیل بود که بخشیده شدیم فقط نمره ی آلاله 25 صدم رد شد که البته اگه امتحانم می داد بیشتر از این نمی گرفت . وقتی به روزی فکر می کنم که واسه آخرین امتحانم سر جلسه رفتمو یه زن چادری اومد سر تا پامو گشت و تا لحظه ی آخر امتحان بالای سرم ایستاد و حالا که به اشکام فکر می کنم می بینم آلاله ارزش اینکارو نداشت و این چیزی بود که من هنوز نفهمیده بودم .

 

 

  




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ توسط پریانه

همه ی ما می دونیم که هر کلمه ای یه ریشه ای داره و از یه جایی اومده اما هیچ کدومتون می دونین ریشه ی کلمه آلودگی صوتی چیه ؟ مطمئنم اکثراٌ نمی دونین اما از اونجایی که دوست ندارم دست خالی از اینجا برین و یه چیز جدید یاد گرفته باشین می خوام بهتون ریشه ی این کلمه ی مرکب رو بگم خوابگاه بله خوابگاه . معمولاٌ توی خوابگاه صداهای پراکنده ی زیادی وجود داره مثلاٌ یه بعد از ظهر خیلی معمولی وقتی داری از کلاس به اتاقت برمی گردی شاید این صداها رو مرتب بشنوی مثه اون روزی که داشتم می رفتم اتاق 205 .صدای صحبت مسئول خوابگاه با تلفن ، صدای شستن ظرفا توی آشپزخونه ، صدای ندا که از ته راهرو با هم اتاقیش که حمام بود صحبت می کرد ، صدای جرینگ جرینگ کفشهای اسپرتم روی پله ها ی شسته شده و وقتی وارد اتاق شدم صدای آزاردهنده ی قاشق سلماز که می خواست به زورته دیگ ماکارونی رو در بیاره اما اگه تو هم مثه من نزدیک 2 ترم با بچه هایی مثه بچه های اتاق شماره 205 زندگی می کردی این صداها برات مثه صدای یکنواخت کولر نا محسوس می شدن. اون روز مثه همیشه اتاق شلوغ بود . معمولاٌ بچه ها دسته جمعی بیرون می رفتن واسه همینم اکثراٌ با هم آرایش می کردن  با یکی یه آینه توی دستشون دور وسیله ها که روی زمین ریخته شده بود می نشستن منم بیشتر وقتا بعد از ظهرا کلاس داشتم واسه همینم با آرایش قبلی بهشون ملحق می شدم هستی که زیاد ازش خوشم نمی یومد(فکر می کنم اونم همین احساسو داشت) داشت توی ابروهای هشتش مداد می کشید گفتم : کجا می رین بچه ها؟ آلاله با لهجه ی آبادانی بامزش گفت : معلومه داریم جایی می ریم ؟ خندیدم : نه اصلاٌ – اول می ریم دانشگاه گردی بعدشم بیرون اومدم 208 نبودی خواستم بگم بیای بریم سلماز بسه دیگه بابا دیوونه شدیم . بدم نمی یومد یه چرخی توی دانشگاهی که تازه واردش شده بودم بزنم پس رفتم ساعت حول و حوش 3 بعداز ظهر بود 7 نفر بودیم مریم آلاله هستی  فرشته سلماز بهناز و من . از اینکه توی یه گروه بودم خیلی لذت می بردم . اول رفتیم مخابرات مسئول مخابرات یه مرد لاغر و عینکی و تا حدود زیادی خنگ به نام آقای شکوهی بود به نظرم قیافش مثه یه هویج له شده بود. توی مخابرات حدود 8-9 نفر نشسته بودن سلماز یواش گفت : بچه ها کیوان قمی . اوائل از اینکه چیزایی می گفتن که زیاد ازشون سر در نمی یووردم ناراحت بودم بیشتر موقع ها باید سوال می کردم این کیه ! اون کیه ! این با کیه ! اون با کیه! بعدها فهمیدم افراد تابلوئی مثه کیوان قمی زیاد مخابرات می رن تقریباً توی همه ی کابینا اسما شونو نوشته بودن . سلماز  رفت توی یکی از کابینا تا به دوست پسر موبایل فروشش که ظاهراً عاشق هم بودن زنگ بزنه همه ی بچه ها موبایل داشتن اما چون مکالماتشون خیلی طولانی بود گاهی می رفتن مخابرات منم گاهی می رفتم توی یه کابینو فکر می کردم به کی زنگ بزنم معمولاً هم هیچی به ذهنم نمی رسید . از مخابرات بیرون رفتیم . توی ایستگاه دانشگاه گاهی بیشتر از 300 تا دانشجو ایستاده بود .سوار اتوبوس شدیم دیدم کیوان قمی و اکیپش هم سوار شدن . تمام راه هستی و مریم پچ پچ می کردن از اتوبوس که پیاده شدیم اونا هم پیاده شدن . این اولین باری بود که با این همه دوست توی یه شهر دیگه بیرون می رفتم واسه همینم همه چیز برام تازگی داشت . رفتیم پیتزا 2000 یه پیتزا فروشی که ظاهراً اونجا معروف بود. سر یه میز نشستیم مریم گفت : بچه ها چی می خورین ؟ بهناز جواب داد: سالاد بخوریم پیتزا ببریم برای شام هان؟ همه گفتن باشه با کمال تعجب دیدم کیوان قمی و دوستاش اومدن روی میز روبرویی نشستن . دیگه طاقت نیووردم – هستی اینا کین؟ - بعد واست می گم – نه همین حالا بگو – این کیوان قمیه – فامیلش قمیه ؟ - نه بابا از قم اومده – خاک تو سرش – مگه چشه تمام آدمای با کلاس ایران مال قمن . می دونستم اینو جدی نمی گه واسه همینم باهاش بحث نکردم گفتم : خب حالا چیه ؟ این که قیافه هم نداره – می دونی پری یه جوریه فقط دلم می خواد دنبالم بیاد نه اون شماره می ده نه اگه بده من می گیرم (که البته بعدها هم اون شماره داد هم هستی شماره رو گرفت) . راستش یه جورایی مثه دو تاگروه جاهل بودیم اونا سر دستشون کیوان بود ما هم سر دستمون هستی . اینا رو که شنیدم یه نگاهی به کیوان انداختم دیدم داره بهم نگاه می کنه یه لبخند مسخره ای هم زد  . اون روزا جلوی موهام خورد شده بود و مش شرابی داشت تقریباٌ همه جا جلب توجه می کردم من سرمو پایین انداختم من خجالتی نیستم اما نگاه  این جور پسرا خیلی آزارم می ده احساس می کنم هر وقت بهم نگاه می کنن سعی می کنن لخت تصورم کنن. سالادو خوردیم رفتیم رز برگ یه مغازه ی آرایشی بهداشتی که بچه ها همش از اون خرید می کردن یه آقای نسبتاٌ خوش قیافه اونجا بود که بلد بود جنساشو چطور غالب کنه طوری از ریملی که فرشته می خواست بخره تعریف می کرد که کم مونده بود بپرسم شما خودتون استفاده کردین . خلاصه برگشتیم خوابگاه . آلاله زود پیتزاها رو از توی پلاستیک در آورد گفت : من که گشنمه . فاطی داد زد بچه ها احسان داره زنگ می زنه . بعد از جریان خواستگاری مریم از احسان ، احسان شماره ی مریمو گرفته بود وهر از گاهی به مریم زنگ می زد مریمم اوائل از خوشحالی جیغ می زد . اون هیچ وقت جلوی ما با احسان حرف نمی زد گاهی روی اون تخت آخریه دراز می کشید مواقعی هم که اتاق شلوغ بود می رفت توی راه پله هایی که به در پشت بوم می رسه روی پله های سرد می نشستو با تلفن حرف می زد . گه گداری هم پسر داییش بهش زنگ می زد اون چند سالی بود که از مریم خواستگاری کرده بود اما مریم دوسش نداشت و من تا امروز هیچ وقت نفهمیدم که چرا باهاش تلفنی حرف می زد مریم همیشه جلوی ما با پسر داییش حرف می زد راجع به کلاساش ، بچه ها ، مامانش اینا و همه چیز . فکر می کنم توی اون جمع من تنها دختر کاملاٌ پاستوریزه بودم و اونا هیچ وقت باور نکردن که من دوست پسر ندارم . اون شب خیلی خندیدیم صدامون اونقدر بلند بود که بچه های 204 با مشت می کوبیدن به دیوار . ساعت 11 بود که هستی گفت یکی بره ندا چنگیزیو خبر کنه شب شعر راه بندازیم . ندا اومد یه دختر کاملاٌ چاق با صدا و صورت خیلی جدی . همه ی چراغا رو خاموش کردیم از شمعایی که نمی دونم واسه چی مامانم توی چمدونم گذاشته بود 4 تا برداشتمو روشن کردم . خلاصه شروع کردیم شعرامون همشون در این حد بود : لب دریا نشستم خوابم آمد محبتهای دوستم یادم آمد مرغو خروسو اردک عید شما مبارک یا اینکه میازار موری که دانه کش است اگه با نون شروع می شد نیازار موری که دانه کش است اگه با دال شروع می شد  د نیازار اگه با پ شروع می شد پس نیازار موری که ... سلماز گفت : مزاحم تلفنی شیم بچه ها . اینم یه کار دیگشون بود به شماره های خودشون فقط با کد یه شهر دیگه زنگ می زدن مثلاٌ شماره 0912889 رو به شماره 0916889 یا 0913889 تبدیل می کردنو زنگ می زدن البته اونا هیچ وقت زنگ نمی زدن همیشه اینقدرتک می زدن که طرف زنگ بزنه . اون شب ندا به یه شماره زنگ زد و گفت ما از رادیو با شما تماس می گیریم دوست دارین توی مسابقه ی شعر ما شرکت کنین؟   مرد بیچاره هم فکر نکرد ساعت 12 شب رادیو کجا بود خانومش رو صدا زد : محبوبه محبوبه بیا بدو از رادیو زنگ زدن . راستش واسه شما شاید باور پذیر نباشه اما اگه صدای جدی و تقریباٌ رادیو پسند ندا رو می شنیدین دیگه اینطور نبود . ندا کاملاٌ جدی با تلفن : همسرتون هم می تونن کمکتون کنن جایزه یه سکه ی تمام بهار آزادیه شما حاضرین؟ ... یه دفه در باز شد مسئول خوابگامون بود یه زن لاغر بلند قد دماغ درازو کاملاٌ جدی هر وقت می دیدمش یاد خانم دانورس توی فیلم ربکا می افتادم با هیچ کس شوخی نداشت و من تا امروز خندشو ندیدم ما معمولاً شیفتای خانم صابری که یه زن به قول بچه ها کاملاٌ اسکول بود شیطونی می کردیم اما خب بد روزگاره دیگه خانم دانورس داد زد: این صدای هرهر کرکر دیگه چیه ؟ ندا گوشیشو برد پشت پاهاشو سریع قطش کرد . یه نگاهی به بچه ها کرد و گفت : جمعتونم که جمعه بعد به سلماز و بهناز که مال اتاق 203 بودن و من که مال اتاق 208 بودم نگاه کردو داد زد : هر کی توی اتاق خودش سریع مگه اینجا خونه خالتونه صدا از هیچکس در نیاد و گرنه فردا به آقای یزدانی (معاون امور دانشجوئی) گزارش می دم . اون شب بعد از رفتن مسئول خوابگاه باز دور هم جمع شدیم و به این نتیجه رسیدیم که کار بچه های اتاق 204 بوده برای همینم نقشه کشیدیم که چطور ازشون انتقام بگیریم بعد از کلی بحثو گفتگو تصویب شد فردای اون روز هستی نصف بسته نمک توی قرمه سبزی ای که ناهار هر 8 نفرشون بود خالی کرد .

اون روزا خاطره انگیزترین دوران  توی خوابگاه بود همه با هم بودیم و هیچ کس فکر نمی کرد که روزی توی یه خوابگاه دیگه همه توی یه سالن باشیم اما حتی جواب سلام همدیگه رو هم ندیم .

 

 




نوشته شده در تاريخ شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸ توسط پریانه
  
   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   ايميل من
   اينم دوستام