ساعت 4 بعدازظهر بود .از کلاس خسته و کوفته لنگون لنگون به طرف خوابگاه می رفتم .سر پیچی که می ره واسه خوابگاه همون جایی که اون نیمکت معروف هست هستی و مریمودیدیم گفتم :سلام نمیاین بریم خوابگاه ؟هستی گفت: نه می خوایم بریم نون بگیریم بعدش میایم. از نگاهشون معلوم بود که زیاد دلشون نمی خواد من پیششون بمونم منم راهمو گرفتم و رفتم .در اتاقو باز کردم حدود یه کیلو وسیله آرایش روی زمین ریخته بود آلاله تنها بود داشت موهاشو سشوار می کرد. گفتم: چطوری آلاله ؟سشوارم نابود شد از دست تو اگه قلکتو بشکنی می تونی یه سشوار بخریااا. – منو تو نداره خسته نباشی خانم پرفسور میای بریم بیرون؟ - نه حوصله ندارم داشتم میومدم هستی و مریمو دیدیم دم نیمکت شوهر یابی . -حتماً منتظر احسان جونشونن – احسان کیه ؟- یه پسر سیاه و لاغرو عینکی – دوست پسر هستیه ؟ - نه بابا مریم ازش خوشش اومده پسره مهندسی عمران می خونه البته از نوع کاردانیش زیاد خوشش نمی یاد کسی بدونه به روی خودت نیار که می دونی حالا میای بریم بیرون ؟می خوام رشته بخرم فردا هستی می خواد آش درست کنه . با اینکه خیلی خسته بودم باهاش رفتم .
بعدازظهر جمعه بود .همیشه جمعه ها دلگیره حالا اگه توی خوابگاه باشی دیگه بدتر . همه دور هم نشسته بودیم . هستی بعد از یه هفته وعده وعید بالاخره آش درست کرد. ما هم اصلاً به روی خودمون نیووردیم که چقدر بد مزست یعنی با این اخلاقی که هستی داشت مطمئنم هیچ کس نمی تونست بهش حرف بزنه . یادمه یه شب بچه ها چراغای سوئیت رو زود خاموش کردن یه دادی توی راهرو کشید که فکر کنم مسئول خوابگاه هم ترسید چون بالا نیومد . مریم روی تخت فرشته (همون تخت دنجه) نشسته بود و هیچی نمی گفت . گفتم مریم نمی خوای بیای بخوری خیلی خوشمزه شده ها .هستی کج کج نگام کرد فکر کنم فهمیده بود بعد از یه هفته وعده وعید چی درست کرده .این اواخر متوجه شده بودم که مریم زیاد حالش سر جاش نیست گاهی با هستی یه گوشه می نشستنو پچ پچ می کردن .گاهی هم توی دفتر خاطراتش چیز می نوشت و با هیچ کس هم حرف نمی زد.خیلی دلم می خواست برم و جریانو از زبون خودش بشنوم اما راستش به خودم این اجازه رو نمی دادم .اون با هستی و فرشته خیلی صمیمی بود هر چی باشه هستی هم همسنش بود هم همکلاسش هم هم اتاقش .فرشته هم که یه جورایی مثه مامانا بود همیشه نصیحت می کرد با اون لهجه ً کرمانشاهی بامزش . اونا منو آلاله رو به چشم بچه نگاه می کردن تازه شاید هنوز منو از خودشون نمی دونستن.رفتم پیش مریم نشستم دیدم مریم داره انگشتشو روی خطی که با خودکار روی دیوار نوشته شده بود می کشه نوشته بود:خیلی سخته کسی رو دوست داشته باشی اما هرگز نتونی بهش بگی . یاد حرف آلاله افتادم یه پسر سیاه و لاغرو عینکی آروم گفتم: مریم کسی رو دوست داری؟هیچی نگفت اما طوری نگام کرد که منظورش آره بود. سلماز داد زد :ولش کن بیا بابا این دختره خل و چله گفتم : می دونه که دوسش داری ؟ با بغضی که توی گلوش بود گفت :نه . با اینکه می دونستم خودم هیچ وقت حاضر نیستم به یه پسر پیشنهاد دوستی یا ازدواج بدم و فقط برای اینکه یه چیزی گفته باشم گفتم: چرا بش نمی گی ؟ در نهایت تعجب دیدیم گفت: اتفاقاً همین خیالو دارم . بعد رفت بیرونو درو محکم بست. گفتم : کجا رفت ؟ سلماز گفت فکر کنم رفته توی تراس حالا خودش میاد . دیگه آش نخوردم البته این بهترین بهونه برای آش نخوردن بود . رفتم توی اتاق 208 بازم مثه همیشه ساکت و بی روح . روی تختی که کمتر روش می خوابیدم دراز کشیدم . همش فکرم پیش مریم بود تا حالا هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که اگه یه دختر عاشق یه پسر بشه باید چکار کنه ! خب پسرا می رن به دختره می گن تازه اگه دختر هم قبول نکنه وقتی پسر اصرار کنه همه می گن : چه پسر خوبو عاشق پیشه ای . تازه احتمالاٌ دوستای دختره می گن : خاک تو سرت پسره پاک عاشقته عوض هوسبازی گیر داده به توی نکبت . خلاصه پسرا به خاطر اینکار سرزنش نمی شن اما اگه یه دختر عاشق یه پسر بشه چی ؟ به همین فکر بودم که خوابم برد.
چند روز گذشت . دیگه همه فهمیده بودن . جریان عاشق شدن مریم رو نمی گم منظورم خواستگاری مریم از احسانه. ظاهراٌ هستی رفته بود به احسان گفته بود چارشنبه ساعت 12 دم دانشگاه عمران باشه یه نفر کارش داره . مریم از شب چارشنبه خواب و خوراک نداشت . صبح کلاس نرفت از ساعت 10 مدام آرایش می کرد دوباره می رفت می شست باز آرایش می کرد دوباره می شست تا اونجا که یادمه 3 با ر اینکارو کرد آخرشم گفت : می دونم قیافم وحشتناک شده منم مرتب می گفتم : نه خیلی خوشگل شدی . مریم دختر نسبتاً خوش قیافه ای بود اما اعتماد به نفسش رو از دست داده بود . بالاخره رفت بعد از امتحان کردن مانتوهای همه ی ماها که آخرم مال خودشو پوشید بعد از دو دقه برگشتو داد زد : داره بارون میاد حالا همه ی آرایشام پاک می شه ... هیچ کدوممون باورمون نمی شد مریمی که حتی حاضر نبود تنهایی خرید بره تک و تنها داره می ره به پسری که حتی تا حالا یه بار هم باهاش صحبت هم نکرده پیشنهاد بده اما چه باور می کردیم چه نه اون داشت می رفت . کسی نمی دونه دقیقاً چه حرفایی بینشون رد و بدل شد اما من یه بار توی دفتر خاطرات مریم این یادداشت رو خوندم همین طوری نوشته بود پراز نقطه :
بارون میومد . بدنم داشت می لرزید. می دونستم مال سرما نیست . وقتی رسیدم نبود . پیش خودم گفتم نکنه نیاد اما اومد . بهش گفتم . همه چیزو . چیزایی که حتی به بچه ها هم نگفته بودم. بالاخره بهش گفتم . مهم نیست بقیه چی می گن . چقدر بارون روی صورتش قشنگ بود. خدای من بهش گفتم . اما چه جوری خودمم نمی دونم . مهم اینه که بهش گفتم .


اگه از در اصلی دانشگاه رد بشی به یه چارراه می رسی سمت راستت یه مخابرات ، یه چاپ وتکثیر و یه نونواییه . روبروشم تریاست اگه مستقیم بری به دانشکده ها و آموزش و سلف و این جورجاها می رسی اما سمت چپ می ره واسه ی خوابگاه ما . سر پیچ یه نیمکته که خیلی ساله به اسم نیمکت شوهریابی معروفه طی تحقیقات به عمل اومده اینجا بهترین نقطه ی دنیا واسه پیدا کردن شوهره چون هر کسی می خواد از دانشگاه بره بیرون از جلوی دید کسی که روی نیمکت نشسته رد می شه در ضمن به خاطر درختای اطراف اون از دید انتظامات دانشگاه هم دوره. مریم همونجا بود که عاشق احسان شد و هستی از اون نقطه ی بخصوص بود که که کیوان قمی رو زیر نظر داشت . منم یه روز همونجا با مینا طالبی فشن دانشگاه (البته به قول خودش) دعوام شد . بگذریم وقتی حدود صد متراز سمت چپ بری به یه خوابگاه می رسی که کوچکترین خوابگاه این دانشگاست سه چهار تا پله داره بعدش یه در شیشه ای می بینی : ورود آقایان اکیداً ممنوع . سمت چپ اتاق مسئول خوابگاست از پله ها که بری بالا بعد از هشت تا پله دستشویی ها و حمام ها هستن هشت تا پله ی دیگه که بری بالا درست روبروته پرماجراترین اتاق این خوابگاه و شاید کل خوابگاههای این دانشگاه اتاق شماره 205.
هر موقع هر اتفاقی توی خوابگاه می افتاد مسئولین اول می یومدن سراغ بچه های این اتاق مثه اون شبی که ساعت 2 توی چار طبقه ی خوابگاه چار تا ترقه پیازی انداختیم نه یعنی انداختن خب بزار راستشو بگم انداختیم . یادش بخیر به خیال خودمون چه نقشه ی ماهرانه ای کشیده بودیم . من و آلاله مسئول اجرای پروژه بودیم . مریم مدیر تولید بود (البته بقیه ی عوامل هم به نوبه ی خودشون زحمت کشیدن) طوری برنامه ریزی کردیم که اتاق خیلی آروم به نظر برسه چون می دونستیم اول میان اونجا . هستی خودشو به خواب زد . مریم هم یه کتاب دستش گرفت منم آلاله رو بردم اتاق 208 . خلاصه کلاً پراکنده شدیم اما همه فهمیدن کار ماست چون آلاله ی کپل خنده رو نتونست جلوی خندشو بگیره .
نمی دونم چرا اولین بار که این عکسو دیدم احساس کردم اولین نفر سمت چپ که نشسته و داره با تعجب به همه نگاه می کنه خودمم بعدش که دقت کردم دیدم بی شباهت به خودم هم نیست چه از لحاظ قیافه و چه از لحاظ کاراکتری که به نظرم توی عکس داره . با مریم توی اتوبوسای دانشگاه آشنا شدم .اون یه دختر احساساتی بود .گاهی خاطرات می نوشت .همیشه نماز می خوند .با پسر داییش تلفنی حرف می زد .خیلی زود خوابش می برد و هر وقت حمام می رفت همون موقع همه ی لباساشو می شست . اون گفت که برم اون خوابگاه گفته بود چون محیطش کوچیکه بچه ها صمیمی ترن .وقتی رفته بودم آموزش اونا گفتن که فقط اتاق 208 خالیه منم قبول کردم.
اولین باری که وارد اتاق 208 شدم چند تا دختر روستایی نشسته بودن با هم بادمجون خورد می کردن و با لهجه ی خودشون حرف می زدن و می خندیدن اتاق به نظر سرد و بی روح می یومد اما اولین باری که وارد اتاق 205 شدم آلاله داشت با لهجه ی بامزه ی آبادانیش یه جریانی رو واسه سلماز و مهناز که روی تخت نشسته بودن تعریف می کرد و همزمان لاک ناخنای پاش رو پاک می کرد . از هستی که خواهرزاده ی آلاله بود و البته از اون ٢ سال بزرگتر بود زیاد خوشم نیومد چهره ی عبوسی داشت با ابروهای هشتو لبای گوشتی (بعداً فهمیدم همه ازش می ترسن) مریم که قبلاً باهاش آشنا شده بودم اون آخر اتاق روی یه تخت دراز کشیده بود پاهاشو چسبونده بود به تخت بالایی و با تلفن حرف می زد (بعدها فهمیدم هر کسی که می خواد با تلفن حرف بزنه می ره روی اون تخت چون خیلی دنج بود) . فرشته هم مدام می رفت توی آشپز خونه و برمی گشت و غرمی زد که چرا باید اون نهار درست کنه . خیلی زود متوجه شدم بیشتر می تونم با بچه های این اتاق ارتباط پیدا کنم ( کاش هیچ وقت به این نتیجه نرسیده بودم ) اتاق خیلی به نظر گرم و صمیمی می رسید بچه ها از شهرای بزرگ اومده بودن و خیلی با هم یکی بودن .این شد که من اتاق خودم رو روزی یه بار هم نمی دیدم البته فقط من نبودم سلماز و مهناز هم از اتاق 203 فقط اسمشو شنیده بودن . نمی دونین چه اتفاقایی که توی این اتاق نیفتاد خواستگاری مریم از احسان ، امتحان دادن به جای آلاله ، خودکشی آلاله ، ماجرای کیوان قمی ،درگیری سلماز و بهزاد، ماجرای عاشق پیشه ی من صادق هدایت ، روز مسابقه طناب کشی و ...


ای کاش کودکی بودم
ساده و معصوم و زیبا
بی خبر از حال دنیا
بی خبر از آنکه گوید
کمکم بکن خدایا
ای کاش کودکی بودم
نمی دونی آدمی چیست
نمی دونه که بهشت نیست
کودک حتی نمی دونه
که اسیر چی و یا کیست
نمی دونه که سیاهه
پشت این نمای رنگی
اون چه می بینه دروغه
زشتیه پشت قشنگی

خیلی دوست داشتم یه بار با یه مشت کوبنده بزنم توی دهنش مسئول انتظامات دانشگامون رو می گم یه جوری به آدم نگاه می کنه که انگار تا حالا توی عمرش آدم ندیده با اون صورت ناجورش که البته به سختی می شه دیدش چون فقط یه چشمش پیداست .از صبح تا شب کارش اینه که بشینه توی اون اتاق شیشه ای مسخرشو منتظر باشه که یه دختر از راه برسه اون وقته که بلند می شه سرتا پا شو برانداز می کنه و دعا دعا می کنه که یه چیزی پیدا کنه واسه گیر دادن .بعضی وقتا اینقدر صورتش رو بهم نزدیک می کنه که دوست دارم با مشت بزنم توی صورتش . از کفش و جورابت گرفته تا طرز آرایشتو مدل موهات و مقنعت همه رو خوب بر انداز می کنه .گاهی یه طوری به صورتم نگاه می کنه که احساس می کنم می خواد یاد بگیره چطوری تو خونه جلوی آقاشون آرایش کنه .اگه هیچ ایرادی هم از نظر مقررات دانشگاه نداشته باشی واسش فرقی نداره اگه بهت لج کنه گیر می ده اگه هم شروع کنه به حرف زدن این حرفاش نیست که آزارت می ده بوی گند دهنشه یکی نیست بهش بگه خانم خوشگله اگه یه مسواک به اون دندونای گندت بزنی چیزی ازت کم نمی شه ها تازه آقاتون هم کمتر زن صیغه می کنه اون یه فاطی کماندو به معنای واقعیه کاشکی می شد یه روز ازش عکس بگیرم و نشونتون بدم اما اگه اینکارو بکنم حتما فکر می کنه می خوام عکس چشمشو روی عکس یه بدن لخت بزارمو الله اکبر...
مدتها هیچ کس جرات نداشت بهش حرف بزنه گاهی فکر می کردم حتی مردای انتظاماتی هم ازش می ترسن .تا اینکه یه روزچند تا از پسرای دانشگامون داشتن از کنار اتاقکش رد می شدن که رو کرد به یکیشونو گفت :آقا بیا اینجا ببینم پسره رفت کنارش _این شلوارت خیلی تنگه دفعه آخرت باشه اینو می پوشی . از اون جایی که پسرا خودشون انتظامات دارن پسره هم نامردی نکرد و جواب داد : هان چیه تحریک شدی؟ اینطورکه می گن فاطی خانم هیچی نگفته بود و جلوی این پسرا از خجالت سرخ شده بود. این جریان مثه توپ توی دانشگاه صدا کرد به خصوص بین دخترا که ازش متنفر بودن . نمی دونین وقتی توی خوابگاه دور هم می نشستیم با چه آب و تابی اینو واسه اونایی که هنوز نمی دونستن تعریف می کردیم . یه بار یکی از بچه ها که خیلی دلش از فاطی خانم پر بود وقتی اینو شنید بلند شدو داد زد : بابا دمت گرم هم دانشگاهی .اون پسر بیچاره کمیته انضباطی شد اما حسابی حال اون خانم یه چشمی رو گرفت .