پریانه

 

درست یادم نیست که اینو قبلاً از کسی شنیدم یا نه ولی گاهی فکر می کنم زندگی ما آدما مثه یه اتوبوسه  و آدمایی که توی زندگی ما میانو می رن مثه مسافرای اون اتوبوسن که به سه دسته ی مساوی نه نه ببخشید کاملاً نامساوی تقسیم می شن.  دسته ی اول بدون اینکه هیچ اثری از خودشون بذارن سوار می شنو ایستگاه مورد نظرشونم پیاده می شن . دسته ی دوم مسافرایین که از لحظه ای که دارن از پله ها ی اتوبوس بالا میان صدای ضربه ی پاشون به کف پله ها بلندتر شنیده می شه و اتوبوس با تمام وجودش اونا رو احساس می کنه اونا دیرتر از بقیه ی مسافرا پیاده می شن و وقتی می خوان از پله های اتوبوس پایین برن بدترین لحظاتیه که اتوبوس تا حالا داشته  دوست داره دراشو ببنده اما می دونه که دیگه فایده نداره . شاید اون موقع درست نفهمه اما بعدها متوجه می شه که هرچی که باشه  اون یه مسافر بود و مسافر یه روزی به خونش بر می گرده . اما دسته ی سوم آدمایی هستن که بلیط ورود به اتوبوس رو ندارن ولی می خوان به هر ترتیبی که هست سوار بشن اما اتوبوس درشو روی اونا می بنده شاید مواقعی باشه که دلش به رحم بیاد و وقتی اشکو توی چشمای اون آدما می بینه اونا رو سوار کنه اما فقط برای چند لحظه و اونا هیچ وقت جزء مسافرای اون اتوبوس به حساب نمی یان . فکر می کنم صادق هدایت جزء مسافرای گروه سوم  اتوبوس زندگی من بود.

اگه شما فکر می کنید همه ی آدما صادق هدایت نویسنده ی معروف ایرانی رو می شناسن کاملاً در اشتباهید چون اعظم کسی بود که فکر می کرد اسم صادق هدایت فقط یه کم به نظر آشنا میاد . اون روز قرار بود یه مسابقه ی طناب کشی توی دانشگاه برگزار بشه که البته فقط پسرا می تونستن توی اون شرکت کنن ولی خب برای دخترا هم بد نبود . بعضی ها رفتن که بخندن  بعضیا رفتن که وقتشونو پرکنن بعضیا رفتن که دوست پسراشونو ببینن بعضیا هم اصلاً نرفتن. اما من به چند دلیل رفتم : اول به این دلیل که مریم می خواست احسانو ببینه و از من خواسته بود باهاش برم دوم به این دلیل که دیدم همه دارن می رن سوم به دلیل که بیکار بودم و چهارم به این دلیل که اگه با اونا نمی رفتم مجبور می شدم برم توی اتاق 208 و تنها بمونم و پنجم به این دلیل که دوست داشتم برم . همه ی بچه های اتاق 205 آماده شده بودن به اضافه ی اعظم که از بچه های طبقه ی چهارم بود و این اواخر بیشتر وقتشو با ما می گذروند اون یه دختر روستایی و کاملا ساده بود با لهجه ی محلی و قیافه ی خنده دار و با مزه .رشته ی درسیش  هم آموزش ابتدایی بود  . اون بیشتر وقتا ما رو به خنده می نداخت چون همه چیزو خیلی زود باور می کرد . اون روز من یه کاپشن مشکی پوشیده بودم که خیلی دوسش داشتم اما کمتر اونو می پوشیدم چون پشتش خیلی بزرگ با رنگ زرد  و حروف لاتین نوشته شده بود :69 و من فکر می کردم اون منو توی دانشگاه تابلو می کنه . ولی اون روز پوشیدمش .هممون به سمت دانشکده ی عمران راه افتادیم حدود ساعت 10 بود و توی دانشگاه پرنده هم پر نمی زد البته چرا چون دانشگاه ما قلمرو گنجشکا هم بود ولی اطراف دانشکده ی عمران تا دلتون بخواد شلوغ بود . پسرا یه طرف و دخترا طرف دیگه ایستاده بودن . سلماز می گفت : بچه ها گروه مردان مریخی رو تشویق کنید دوستای بهزادن. من نمی دونستم اسم اون یکی گروه چیه  اما داشتم فکر می کردم حتماً باید زنان ونوسی باشن . در هر حال مسابقه شروع شد مریم که فقط به قصد دیدن احسان اومده بود چشم چشم می کرد که احسانو ببینه بعد بهش زنگ زدو فهمید که احسان و دوستاش درست روبروی ما بودن . منم یه نگاه انداختم و احسانو دیدم البته بیشتر از اینکه متوجه احسان بشم متوجه دوستش شدم که لبخند زده بود و چشم از من بر نمی داشت . اون قیافه ی مردونه و ساده ای داشت . وقتی تیم مردان مریخی عقب و جلو می رفتن گاهی از دیدم مخفی می شد اما بعد دوباره متوجه می شدم که بهم زل زده برای همینم رفتم پشت سر مریم کنار اعظم ایستائم . به اعظم گفتم : در چه حالی؟  جواب داد : سردم شده  گفتم : اعظم من سرم درد می کنه دارم می رم خوابگاه بیا کاپشن منو بپوش . کاپشنو بهش دادمو آروم آروم رفتم خوابگاه . اون شب توی اتاق 205 همه بچه ها داشتن راجع به مسابقه ی طناب کشی حرف می زدن البته راجع به حاشیه ی بازی که عبارت بود از کیوان قمی ، احسان ، مینا طالبی ، بهزاد و ... احسان طبق معمول هر شب به مریم زنگ زد . مریم دوید رفت روی اون تخت دنجه ( همون که آخر اتاق بود) بعد از چند دقه برگشت و گفت : اعظم دوست احسان می خواد باهات دوست بشه بختت باز شده اسمش صادقه . همه ی بچه ها زدن زیر خنده . اعظم گفت صادق ... صادق چی ؟ بهناز داد زد : چه طور نکنه آمارشو داری ؟ بازم همه ی بچه ها خندیدن . گفتم : چیکار فامیلش داری هدایت خوبه صادق هدایت آدم معروفی هم هست . گفت : هان آره اسمش خیلی آشناست چیکارست  ؟ ما نمی خواستیم اذیتش کنیم اما اون واقعاً باور کرده بود که صادق همون صادق هدایته و آدم معروفی هم هست . خلاصه اون شب خیلی از دست حرفای اعظم خندیدیم بعد از اون مریم به احسان گفته بود که به صادق بگه بی خیال این رابطه بشه . چند  هفته بعد انجمن هنری دانشگاه یه جشن توی تالار امام تدارک دیده بودن . همیشه این گروه برنامه های فوق العاده ای داشتن برای همینم ما هممون رفتیم . بچه ها سه ردیف به آخر تالار مونده جا گرفته بودن . مریم طبق معمول با احسان قرار گذاشته بود . احسان و دوستاش دیر اومده بودنو برای نشستن جا نداشتن برای همینم آخر تالار ایستاده بودن . برنامه ها خیلی جالب بودن اما جالب تر از همه این بود که وقتی کیبوردیست آهنگ یار دبستانی من رو زد چیزی طول نکشید که همه ی  بچه های سالن شروع کردن به خوندن این شعر . یه نگاهی این طرف اون طرف انداختم که چشمم افتاد توی چشم دوست احسان که زل زده بود به منو بلند بلند می خوند : یار دبستانی من با منو همراه منی چوب الف بر سرما اشک منو آه منی ... مریم کنار من نشسته بود . چند دقه بعد احسان زنگ زد و از اون جایی که من فقط صدای مریمو می شنیدم این جملات به گوشم خورد :  می خواد باهاش حرف بزنه؟ خب باشه اما اعظم که اصلاً امروز با ما نیومده ...... این که اعظم نیست دوستت چند با ر عاشق می شه؟ ....... اما تو گفتی اونی که کاپشن 69 پوشیده بود . بعد چند لحظه هیچی نگفتو نگاه کرد به من و زد زیر خنده . این بود که فهمیدم این آقای صادق هدایت  همون دوست احسانه که به من زل می زد و روز مسابقه ی طناب کشی هم کاپشن 69 رو تن من دیده بود ( پس این که فکر می کردم این کاپشن منو تابلو می کنه چندان هم بی جا نبود ) . اون هر جایی که فکر می کرد من ممکنه اون جا باشم میومد و مدت خیلی زیادی بود که دنبال من بود . هر وقت منو می دید لبخند می زد و چشم از چشمم بر نمی داشت برای همینم هست که هنوز وقتی یاد اون می افتم ناخودآگاه می خندم . گاهی ساعتای برگشت به خوابگاه دم ایستگاه می دیدمش که منتظر من ایستاده بود . گاهی به احسان اصرار می کرد که منو متقاعد کنه باهاش حرف بزنم اما من هیچ وقت به اون اهمیت ندادم درست نمی دونم چرا اما خب می دونین قبلاً هم گفتم اون یکی از اون آدمایی بود که هیچ وقت بلیط ورود به اتوبوس زندگی منو نداشت .

من یه معذرت خواهی به همه ی دوستای عزیزم بدهکارم .راستش بعد از انتخابات دیگه دل نوشتنو نداشتم متاسفم که یه نوشته ی دنباله دار رو تا آخر تمام نکردم و این همه تاخیر داشتم از همه ی شما ممنونم بابت کامنتایی که گذاشتین و ممنون از اینکه هنوز فراموشم نکردین




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۸ توسط پریانه

 

 

 

دیگه  تقریباً خیلی چیزا رو فهمیده بودم مثلاً اینکه موقع خرید از سوپرمارکت اگه یه خورده تنبلی رو کنار بزارمو برم اونور چارراه دیگه مجبور نیستم از آقای یادگاری گرون فروش و پسر هیزش خرید کنم درعوض از آقای مردانی مهربون نونای تازه و خوشمزه ای که مادرش درست می کنه هم می خرم . دیگه می دونستم باید با هر کدوم از مسئولین خوابگاه چطوری حرف بزنم . فهمیده بودم وقتی فاطی عصبانیه از یه کیلومتریشم نباید رد بشم یا اینکه اگه گوشی موبایلم خراب شد تحت هیچ شرایطی ندم به دوست پسر موبایل فروش سلماز که درستش کنه  چون ممکنه متهم به دلربایی کردن از دوست عوضیش بشم . فهمیده بودم بهناز واقعاً عاشقه امیره و هیچ وقتم راجع بهش زیاد حرف نمی زنه . دیگه یاد گرفته بودم وقتی می خوام حمام برم با وجود اینکه حماما کوچیک هستن فشار آبم زیاده و هرچی لباس داخل حمام  ببرم خیس می شه ، حتماً حداقل حولمو با خودم ببرم  چون اگه به گیره های پشت در حمام آویزونشون کنم مجبورم لخت بیام بیرون برشون دارم . یا اینکه هیچ وقت دیگه حتی اگه از کثیفی تجزیه هم شدم از شامپو سیر هستی که بوی گاز می داد نزنم چون ممکنه مثه اون شب بچه ها فکرکنن گاز گرفتگی شده و مسئول خوابگاه رو خبر کنن. فهمیده بودم وقتی فرشته داره نصیحت می کنه اداشو در نیارم چون ممکنه حیثیتم رو جلوی همه ببره یا اینکه اگه خواستم یه استخوون گنده رو از پنجره بیرون پرت کنم حتماً اول از پنجره بیرونو نگاه کنم چون ممکنه اون بیرون یه نفر کنار کیوسکای تلفن ایستاده باشه و مثه اون روز ...

می شه گفت آشپزخونه بهترین مکان توی خوابگاه برای غیبته . همیشه دو سه نفری اونجا ایستادنو از بقیه ی هم اتاقیاشون بد می گن که : فلانی ظرف نمی شوره فلانی غذا نمی پزه فلانی مهمون میاره توی اتاقو از این حرفا اون شب وقتی رفتم اونجا اولین چیزی که نظرمو جلب کرد یه مقوای سفید بالای گاز 204 یا (دویستو چاریا) بود که با ماژیک روش نوشته بودن : خجالت بکش. می دونستم به خاطر کارای هستیه . بیچاره ها همیشه یا غذاشون تند می شد یا شور یا آبش زیاد می شد یا می سوخت . البته هستی هم چندان گناهی نداشت اونا کوچکترین کارای ما رو گزارش می کردن منظورم از ما 205 یاست چون حالا دیگه منم از اونا شده بودم .

آلاله مثه همیشه نبود یه کم به نظر پکر می یومد. وایساده بود بالای سر گازو مرغ سرخ می کرد توی دست راستش کفگیر بود دست چپشم گرفته بود به کمرشو به ماهی تابه خیره شده بود جوری که حتی نفهمید من پیشش ایستادم گفتم : پکری آلاله . اون موقع بود که نگام کرد: اینجایی پری فردا امتحان دارم هیچی نخوندم . گفتم : خب بده به من برو بشین بخون دیوونه . – پری من هیچ وقت زبانم خوب نبوده اگه به خاطر آجی فریده نبود تو دبیرستانم کم می یووردم . گفتم : خب حالا برو بخون تا صبح وقت داری زبان که  آسونه . – مامان اینا گفتن اگه یه واحدم بیفتم دیگه نمی ذارن بیام دانشگاه اگه بیفتم هستی حتماً بهشون می گه . (پیش از این گفتم که آلاله خاله هستی می شه ) –استادت چطوره خوبه ؟ – بد نیست خانومه اما الکی که نمره نمی ده نمی دونم چیکار کنم ؟ بعد یه کم مکث کرد و ادامه داد :می دونی واسه ترم یکیا که هنوز کارت دانشجوئی ندارن کارت ورود به جلسه همون پرینتشونه نه عکسی نه چیزی . نگاهمو برگردوندم تو صورتش : که چی ؟ - پری تو برو جا من امتحان تور رو قرآن . بعضی وقتا اینقدر صورت آلاله معصوم می شد که احساس می کردم یه بچه جلوم ایستاده اون شب همینطور شده بود شوکه شده بودم داد زدم : دیوونه شدی می فهمن پدرمونو در میارن – آروم از کجا می فهمنن من که اصلاً سر کلاس نمی رفتم فاطی هم پارسال جای هستی امتحان داد . نمی دونستم چی بگم واقعاً نمی دونستم اما قبول کردم اینم واسم یه شیطنت بود مثه بقیه چیزا .

اون روز صبح اولین باری بود که وارد دانشکده ی ادبیات می شدم  با آدرسی که آلاله داده بود به راحتی نه اما بالاخره تالار امتحانات فردوسی رو پیدا کردم چند تا ازبچه ها داشتن ازتوی برد شماره صندلیاشونو نگاه می کردن منم رفتم شماره صندلی آلاله رو دیدم وقتی وارد سالن امتحانات شدم برای اولین بار ترس همه ی وجودمو گرفت سالن خیلی بزرگ بود می خواستم برگردمم احساس کردم جراتشو ندارم اما دیگه دیر شده بود یکی از آقایون مراقب جلوم سبز شد : خانم زود باشین وقت امتحان رفت شماره صندلیتون چنده ؟  - 113 – بزار ببینم توی همین ردیفی برو تا پیدا کنی . واقعاً می خواستم برگردم اما هیچ راهی نبود برگه های چند تا ردیف توزیع شده بود اگه بر می گشتم بیشتر جلب توجه می کردم . روی صندلی نشستم داشتم کاغذی که شماره صندلی روش نوشته شده بود روخط خطی می کردم . از دور یه نفر سمت من اومدی و گفت : زبانی؟ - بله - کدوم استاد؟ - خانم ریاحی – بفرمائید شروع کن . وقتی شروع به نوشتن کردم آروم تر شدم خبری نبود مراقبا از کنارم رد می شدنو حتی نگام هم نمی کردن . چیزی نشد که احساس کردم نگرانیم کاملاً بی مورده خیلی عادی نشستمو با اعتماد به نفس تمام به مراقبا نگاه می کردم . موقع امضای صورتجلسه ی بچه ها هم که رسید ، ترس نداشتم اون شب حسابی امضای آلاله رو تمرین کرده بودم و تمام مشخصاتشم حفظ بودم نوبت من رسید یه آقای لاغرو بامزه اومد و گفت : پرینتتون لطفاً . پرینتو نشونش دادم – گفت : کلاستون چه ساعتی بوده ؟ گفتم : یکشنبه ها 1تا 4 استاد ریاحی . گفت : اینجا رو امضاء کنین . امضاء کردم عین خودش  خیلی خوشحال بودم  دیگه به نظرم همه چیز تموم شده بود . همشو نوشته بودم اما نمی خواستم زود برگه رو بدم احساس کردم با بقیه باشم بهتره . یکی از مراقبا قدم زنان به طرف من میومد قد بلند بود و کمی تاس . داشتم فکر می کردم این پیوند مو واقعاً جواب داده یا نه! وقتی اون مراقب بهم نزدیک شد شناختمش من واقعاً حساب اینجای کارو نکرده بودم اون مرد تاس و قد بلند استاد زبان خودم بود . سعی کردم چهرمو ازش مخفی کنم چون می دونستم که خیلی خوب منو می شناسه اما نشد نگام کرد و لبخند زد . داشت به راهش ادامه می داد که یه لحظه برگشت پرینت آلاله رو که روی میز بود نگاه کرد یه نفس بلند کشید و رفت . هیچ وقت اون لحظه یادم نمی ره همه چیز تموم شده بود دوست داشتم از شیشه خودمو پرت کنم بیرون یه راهی برای فرار. اون روزا رو خوب یادمه روزایی که از صبح با بچه ها توی آموزش می نشستیمو من گریه می کردم .بهم گفته بودن تمام امتحانای ترمم  حذف می شه . چطور به خونوادم می گفتم ؟ ناراحتی من وقتی بیشتر شد که فهمیدم آلاله اصلاً اهل درس خوندن نیستو اولین امتحانشم حذف کرده بود . اون اصلاً مثه من ناراحت نبود چون هیچ چیزی رو از دست نداده بود اما من همه چیزو از دست دادم . مدتها کار من صبح تا شب گریه بود اون ترم توی کل دانشگاه 6 نفر این کارو کرده بودن که فقط من توی اونا دختر بودم و شاید بعد از دو سه هفته ناراحتی به غیراز آشناهایی که جور کرده بودیم به همین دلیل بود که بخشیده شدیم فقط نمره ی آلاله 25 صدم رد شد که البته اگه امتحانم می داد بیشتر از این نمی گرفت . وقتی به روزی فکر می کنم که واسه آخرین امتحانم سر جلسه رفتمو یه زن چادری اومد سر تا پامو گشت و تا لحظه ی آخر امتحان بالای سرم ایستاد و حالا که به اشکام فکر می کنم می بینم آلاله ارزش اینکارو نداشت و این چیزی بود که من هنوز نفهمیده بودم .

 

 

  




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ توسط پریانه

 

 

همه ی ما می دونیم که هر کلمه ای یه ریشه ای داره و از یه جایی اومده اما هیچ کدومتون می دونین ریشه ی کلمه آلودگی صوتی چیه ؟ مطمئنم اکثراٌ نمی دونین اما از اونجایی که دوست ندارم دست خالی از اینجا برین و یه چیز جدید یاد گرفته باشین می خوام بهتون ریشه ی این کلمه ی مرکب رو بگم خوابگاه بله خوابگاه . معمولاٌ توی خوابگاه صداهای پراکنده ی زیادی وجود داره مثلاٌ یه بعد از ظهر خیلی معمولی وقتی داری از کلاس به اتاقت برمی گردی شاید این صداها رو مرتب بشنوی مثه اون روزی که داشتم می رفتم اتاق 205 .صدای صحبت مسئول خوابگاه با تلفن ، صدای شستن ظرفا توی آشپزخونه ، صدای ندا که از ته راهرو با هم اتاقیش که حمام بود صحبت می کرد ، صدای جرینگ جرینگ کفشهای اسپرتم روی پله ها ی شسته شده و وقتی وارد اتاق شدم صدای آزاردهنده ی قاشق سلماز که می خواست به زورته دیگ ماکارونی رو در بیاره اما اگه تو هم مثه من نزدیک 2 ترم با بچه هایی مثه بچه های اتاق شماره 205 زندگی می کردی این صداها برات مثه صدای یکنواخت کولر نا محسوس می شدن. اون روز مثه همیشه اتاق شلوغ بود . معمولاٌ بچه ها دسته جمعی بیرون می رفتن واسه همینم اکثراٌ با هم آرایش می کردن  با یکی یه آینه توی دستشون دور وسیله ها که روی زمین ریخته شده بود می نشستن منم بیشتر وقتا بعد از ظهرا کلاس داشتم واسه همینم با آرایش قبلی بهشون ملحق می شدم هستی که زیاد ازش خوشم نمی یومد(فکر می کنم اونم همین احساسو داشت) داشت توی ابروهای هشتش مداد می کشید گفتم : کجا می رین بچه ها؟ آلاله با لهجه ی آبادانی بامزش گفت : معلومه داریم جایی می ریم ؟ خندیدم : نه اصلاٌ – اول می ریم دانشگاه گردی بعدشم بیرون اومدم 208 نبودی خواستم بگم بیای بریم سلماز بسه دیگه بابا دیوونه شدیم . بدم نمی یومد یه چرخی توی دانشگاهی که تازه واردش شده بودم بزنم پس رفتم ساعت حول و حوش 3 بعداز ظهر بود 7 نفر بودیم مریم آلاله هستی  فرشته سلماز بهناز و من . از اینکه توی یه گروه بودم خیلی لذت می بردم . اول رفتیم مخابرات مسئول مخابرات یه مرد لاغر و عینکی و تا حدود زیادی خنگ به نام آقای شکوهی بود به نظرم قیافش مثه یه هویج له شده بود. توی مخابرات حدود 8-9 نفر نشسته بودن سلماز یواش گفت : بچه ها کیوان قمی . اوائل از اینکه چیزایی می گفتن که زیاد ازشون سر در نمی یووردم ناراحت بودم بیشتر موقع ها باید سوال می کردم این کیه ! اون کیه ! این با کیه ! اون با کیه! بعدها فهمیدم افراد تابلوئی مثه کیوان قمی زیاد مخابرات می رن تقریباً توی همه ی کابینا اسما شونو نوشته بودن . سلماز  رفت توی یکی از کابینا تا به دوست پسر موبایل فروشش که ظاهراً عاشق هم بودن زنگ بزنه همه ی بچه ها موبایل داشتن اما چون مکالماتشون خیلی طولانی بود گاهی می رفتن مخابرات منم گاهی می رفتم توی یه کابینو فکر می کردم به کی زنگ بزنم معمولاً هم هیچی به ذهنم نمی رسید . از مخابرات بیرون رفتیم . توی ایستگاه دانشگاه گاهی بیشتر از 300 تا دانشجو ایستاده بود .سوار اتوبوس شدیم دیدم کیوان قمی و اکیپش هم سوار شدن . تمام راه هستی و مریم پچ پچ می کردن از اتوبوس که پیاده شدیم اونا هم پیاده شدن . این اولین باری بود که با این همه دوست توی یه شهر دیگه بیرون می رفتم واسه همینم همه چیز برام تازگی داشت . رفتیم پیتزا 2000 یه پیتزا فروشی که ظاهراً اونجا معروف بود. سر یه میز نشستیم مریم گفت : بچه ها چی می خورین ؟ بهناز جواب داد: سالاد بخوریم پیتزا ببریم برای شام هان؟ همه گفتن باشه با کمال تعجب دیدم کیوان قمی و دوستاش اومدن روی میز روبرویی نشستن . دیگه طاقت نیووردم – هستی اینا کین؟ - بعد واست می گم – نه همین حالا بگو – این کیوان قمیه – فامیلش قمیه ؟ - نه بابا از قم اومده – خاک تو سرش – مگه چشه تمام آدمای با کلاس ایران مال قمن . می دونستم اینو جدی نمی گه واسه همینم باهاش بحث نکردم گفتم : خب حالا چیه ؟ این که قیافه هم نداره – می دونی پری یه جوریه فقط دلم می خواد دنبالم بیاد نه اون شماره می ده نه اگه بده من می گیرم (که البته بعدها هم اون شماره داد هم هستی شماره رو گرفت) . راستش یه جورایی مثه دو تاگروه جاهل بودیم اونا سر دستشون کیوان بود ما هم سر دستمون هستی . اینا رو که شنیدم یه نگاهی به کیوان انداختم دیدم داره بهم نگاه می کنه یه لبخند مسخره ای هم زد  . اون روزا جلوی موهام خورد شده بود و مش شرابی داشت تقریباٌ همه جا جلب توجه می کردم من سرمو پایین انداختم من خجالتی نیستم اما نگاه  این جور پسرا خیلی آزارم می ده احساس می کنم هر وقت بهم نگاه می کنن سعی می کنن لخت تصورم کنن. سالادو خوردیم رفتیم رز برگ یه مغازه ی آرایشی بهداشتی که بچه ها همش از اون خرید می کردن یه آقای نسبتاٌ خوش قیافه اونجا بود که بلد بود جنساشو چطور غالب کنه طوری از ریملی که فرشته می خواست بخره تعریف می کرد که کم مونده بود بپرسم شما خودتون استفاده کردین . خلاصه برگشتیم خوابگاه . آلاله زود پیتزاها رو از توی پلاستیک در آورد گفت : من که گشنمه . فاطی داد زد بچه ها احسان داره زنگ می زنه . بعد از جریان خواستگاری مریم از احسان ، احسان شماره ی مریمو گرفته بود وهر از گاهی به مریم زنگ می زد مریمم اوائل از خوشحالی جیغ می زد . اون هیچ وقت جلوی ما با احسان حرف نمی زد گاهی روی اون تخت آخریه دراز می کشید مواقعی هم که اتاق شلوغ بود می رفت توی راه پله هایی که به در پشت بوم می رسه روی پله های سرد می نشستو با تلفن حرف می زد . گه گداری هم پسر داییش بهش زنگ می زد اون چند سالی بود که از مریم خواستگاری کرده بود اما مریم دوسش نداشت و من تا امروز هیچ وقت نفهمیدم که چرا باهاش تلفنی حرف می زد مریم همیشه جلوی ما با پسر داییش حرف می زد راجع به کلاساش ، بچه ها ، مامانش اینا و همه چیز . فکر می کنم توی اون جمع من تنها دختر کاملاٌ پاستوریزه بودم و اونا هیچ وقت باور نکردن که من دوست پسر ندارم . اون شب خیلی خندیدیم صدامون اونقدر بلند بود که بچه های 204 با مشت می کوبیدن به دیوار . ساعت 11 بود که هستی گفت یکی بره ندا چنگیزیو خبر کنه شب شعر راه بندازیم . ندا اومد یه دختر کاملاٌ چاق با صدا و صورت خیلی جدی . همه ی چراغا رو خاموش کردیم از شمعایی که نمی دونم واسه چی مامانم توی چمدونم گذاشته بود 4 تا برداشتمو روشن کردم . خلاصه شروع کردیم شعرامون همشون در این حد بود : لب دریا نشستم خوابم آمد محبتهای دوستم یادم آمد مرغو خروسو اردک عید شما مبارک یا اینکه میازار موری که دانه کش است اگه با نون شروع می شد نیازار موری که دانه کش است اگه با دال شروع می شد  د نیازار اگه با پ شروع می شد پس نیازار موری که ... سلماز گفت : مزاحم تلفنی شیم بچه ها . اینم یه کار دیگشون بود به شماره های خودشون فقط با کد یه شهر دیگه زنگ می زدن مثلاٌ شماره 0912889 رو به شماره 0916889 یا 0913889 تبدیل می کردنو زنگ می زدن البته اونا هیچ وقت زنگ نمی زدن همیشه اینقدرتک می زدن که طرف زنگ بزنه . اون شب ندا به یه شماره زنگ زد و گفت ما از رادیو با شما تماس می گیریم دوست دارین توی مسابقه ی شعر ما شرکت کنین؟   مرد بیچاره هم فکر نکرد ساعت 12 شب رادیو کجا بود خانومش رو صدا زد : محبوبه محبوبه بیا بدو از رادیو زنگ زدن . راستش واسه شما شاید باور پذیر نباشه اما اگه صدای جدی و تقریباٌ رادیو پسند ندا رو می شنیدین دیگه اینطور نبود . ندا کاملاٌ جدی با تلفن : همسرتون هم می تونن کمکتون کنن جایزه یه سکه ی تمام بهار آزادیه شما حاضرین؟ ... یه دفه در باز شد مسئول خوابگامون بود یه زن لاغر بلند قد دماغ درازو کاملاٌ جدی هر وقت می دیدمش یاد خانم دانورس توی فیلم ربکا می افتادم با هیچ کس شوخی نداشت و من تا امروز خندشو ندیدم ما معمولاً شیفتای خانم صابری که یه زن به قول بچه ها کاملاٌ اسکول بود شیطونی می کردیم اما خب بد روزگاره دیگه خانم دانورس داد زد: این صدای هرهر کرکر دیگه چیه ؟ ندا گوشیشو برد پشت پاهاشو سریع قطش کرد . یه نگاهی به بچه ها کرد و گفت : جمعتونم که جمعه بعد به سلماز و بهناز که مال اتاق 203 بودن و من که مال اتاق 208 بودم نگاه کردو داد زد : هر کی توی اتاق خودش سریع مگه اینجا خونه خالتونه صدا از هیچکس در نیاد و گرنه فردا به آقای یزدانی (معاون امور دانشجوئی) گزارش می دم . اون شب بعد از رفتن مسئول خوابگاه باز دور هم جمع شدیم و به این نتیجه رسیدیم که کار بچه های اتاق 204 بوده برای همینم نقشه کشیدیم که چطور ازشون انتقام بگیریم بعد از کلی بحثو گفتگو تصویب شد فردای اون روز هستی نصف بسته نمک توی قرمه سبزی ای که ناهار هر 8 نفرشون بود خالی کرد .

اون روزا خاطره انگیزترین دوران  توی خوابگاه بود همه با هم بودیم و هیچ کس فکر نمی کرد که روزی توی یه خوابگاه دیگه همه توی یه سالن باشیم اما حتی جواب سلام همدیگه رو هم ندیم .

 

 

 




نوشته شده در تاريخ شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸ توسط پریانه

ساعت 4 بعدازظهر بود .از کلاس خسته و کوفته  لنگون لنگون به طرف خوابگاه می رفتم .سر پیچی که می ره واسه خوابگاه همون جایی که اون نیمکت معروف هست هستی و مریمودیدیم گفتم :سلام نمیاین بریم خوابگاه ؟هستی گفت: نه می خوایم بریم نون بگیریم بعدش میایم. از نگاهشون معلوم بود که زیاد دلشون نمی خواد من پیششون بمونم منم راهمو گرفتم و رفتم .در اتاقو باز کردم حدود یه کیلو وسیله آرایش روی زمین ریخته بود آلاله تنها بود داشت موهاشو سشوار می کرد. گفتم: چطوری آلاله ؟سشوارم نابود شد از دست تو اگه قلکتو بشکنی می تونی یه سشوار بخریااا. – منو تو نداره خسته نباشی خانم پرفسور میای بریم بیرون؟ - نه حوصله ندارم داشتم میومدم هستی و مریمو دیدیم دم نیمکت شوهر یابی . -حتماً منتظر احسان جونشونن – احسان کیه ؟- یه پسر سیاه و لاغرو عینکی – دوست پسر هستیه ؟ - نه بابا مریم ازش خوشش اومده پسره مهندسی عمران می خونه البته از نوع کاردانیش زیاد خوشش نمی یاد کسی بدونه به روی خودت نیار که می دونی حالا میای بریم بیرون ؟می خوام رشته بخرم فردا هستی می خواد آش درست کنه . با اینکه خیلی خسته بودم باهاش رفتم .

بعدازظهر جمعه بود .همیشه جمعه ها دلگیره حالا اگه توی خوابگاه باشی دیگه بدتر . همه دور هم نشسته بودیم . هستی بعد از یه هفته وعده وعید بالاخره آش درست کرد. ما هم اصلاً به روی خودمون نیووردیم که چقدر بد مزست یعنی با این اخلاقی که هستی داشت مطمئنم هیچ کس نمی تونست بهش حرف بزنه  . یادمه یه شب بچه ها چراغای سوئیت رو زود خاموش کردن یه دادی توی راهرو کشید که فکر کنم مسئول خوابگاه هم ترسید چون بالا نیومد .  مریم روی تخت فرشته (همون تخت دنجه) نشسته بود و هیچی نمی گفت . گفتم مریم نمی خوای بیای بخوری خیلی خوشمزه شده ها .هستی کج کج نگام کرد فکر کنم فهمیده بود بعد از یه هفته وعده وعید چی درست کرده .این اواخر متوجه شده بودم که مریم زیاد حالش سر جاش نیست گاهی با هستی یه گوشه می نشستنو پچ پچ می کردن .گاهی هم توی دفتر خاطراتش چیز می نوشت و با هیچ کس هم حرف نمی زد.خیلی دلم می خواست برم و جریانو از زبون خودش بشنوم اما راستش به خودم این اجازه رو نمی دادم .اون با هستی و فرشته خیلی صمیمی بود هر چی باشه هستی هم همسنش بود هم همکلاسش هم هم اتاقش .فرشته هم که یه جورایی مثه مامانا بود همیشه نصیحت می کرد با اون لهجه ً کرمانشاهی بامزش . اونا منو آلاله رو به چشم بچه نگاه می کردن تازه شاید هنوز منو از خودشون نمی دونستن.رفتم پیش مریم نشستم دیدم مریم داره انگشتشو روی خطی که با خودکار روی دیوار نوشته شده بود می کشه نوشته بود:خیلی سخته کسی رو دوست داشته باشی اما هرگز نتونی بهش بگی . یاد حرف آلاله افتادم یه پسر سیاه و لاغرو عینکی آروم گفتم: مریم کسی رو دوست داری؟هیچی نگفت اما طوری نگام کرد که منظورش آره بود. سلماز داد زد :ولش کن بیا بابا این دختره خل و چله گفتم : می دونه که دوسش داری ؟ با بغضی که توی  گلوش بود گفت :نه . با اینکه می دونستم خودم هیچ وقت حاضر نیستم به یه پسر پیشنهاد دوستی یا ازدواج بدم و فقط برای اینکه یه چیزی گفته باشم گفتم: چرا بش نمی گی ؟ در نهایت تعجب دیدیم گفت: اتفاقاً همین خیالو دارم . بعد رفت بیرونو درو محکم بست. گفتم : کجا رفت ؟ سلماز گفت فکر کنم رفته توی تراس حالا خودش میاد . دیگه آش نخوردم البته این بهترین بهونه برای آش نخوردن بود . رفتم توی اتاق 208 بازم مثه همیشه ساکت و بی روح . روی تختی که کمتر روش می خوابیدم دراز کشیدم . همش فکرم پیش مریم بود تا حالا هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که اگه یه دختر عاشق یه پسر بشه باید چکار کنه ! خب پسرا می رن به دختره می گن تازه اگه دختر هم قبول نکنه وقتی پسر اصرار کنه همه می گن : چه پسر خوبو عاشق پیشه ای . تازه احتمالاٌ دوستای دختره می گن : خاک تو سرت پسره پاک عاشقته عوض هوسبازی گیر داده به توی نکبت . خلاصه پسرا به خاطر اینکار سرزنش نمی شن اما اگه یه دختر عاشق یه پسر بشه چی ؟ به همین فکر بودم که خوابم برد.

چند روز گذشت . دیگه همه فهمیده بودن . جریان عاشق شدن مریم رو نمی گم منظورم خواستگاری مریم از احسانه. ظاهراٌ هستی رفته بود به احسان گفته بود چارشنبه ساعت 12 دم دانشگاه عمران باشه یه نفر کارش داره . مریم از شب چارشنبه خواب و خوراک نداشت . صبح کلاس نرفت از ساعت 10 مدام آرایش می کرد دوباره می رفت می شست باز آرایش می کرد دوباره می شست تا اونجا که یادمه 3 با ر اینکارو کرد آخرشم گفت : می دونم قیافم وحشتناک شده منم مرتب می گفتم : نه خیلی خوشگل شدی . مریم دختر نسبتاً خوش قیافه ای بود اما اعتماد به نفسش رو از دست داده بود . بالاخره رفت بعد از امتحان کردن مانتوهای همه ی ماها که آخرم مال خودشو پوشید بعد از دو دقه برگشتو داد زد : داره بارون میاد حالا همه ی آرایشام پاک می شه ... هیچ کدوممون باورمون نمی شد مریمی که حتی حاضر نبود تنهایی خرید بره تک و تنها داره می ره به پسری که حتی تا حالا یه بار هم باهاش صحبت هم نکرده پیشنهاد بده اما چه باور می کردیم چه نه اون داشت می رفت . کسی نمی دونه دقیقاً چه حرفایی بینشون رد و بدل شد اما من یه بار توی دفتر خاطرات مریم این یادداشت رو خوندم همین طوری نوشته بود پراز نقطه :

بارون میومد . بدنم داشت می لرزید. می دونستم مال سرما نیست . وقتی رسیدم نبود . پیش خودم گفتم نکنه نیاد اما اومد . بهش گفتم . همه چیزو . چیزایی که حتی به بچه ها هم نگفته بودم. بالاخره بهش گفتم . مهم نیست بقیه چی می گن . چقدر بارون روی صورتش قشنگ بود. خدای من بهش گفتم . اما چه جوری خودمم نمی دونم . مهم اینه که بهش گفتم .




نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ توسط پریانه

 

 


اگه از در اصلی دانشگاه رد بشی به یه چارراه می رسی سمت راستت یه مخابرات ، یه چاپ وتکثیر و یه نونواییه . روبروشم تریاست اگه مستقیم بری به دانشکده ها و آموزش و سلف و این جورجاها می رسی اما سمت چپ می ره واسه ی خوابگاه ما . سر پیچ  یه نیمکته که خیلی ساله به اسم نیمکت شوهریابی معروفه طی تحقیقات به عمل اومده اینجا بهترین نقطه ی دنیا واسه پیدا کردن شوهره  چون هر کسی می خواد از دانشگاه بره بیرون از جلوی دید کسی که روی نیمکت نشسته رد می شه در ضمن به خاطر درختای اطراف اون از دید انتظامات دانشگاه هم دوره. مریم همونجا بود که عاشق احسان شد و هستی از اون نقطه ی بخصوص بود که که کیوان قمی رو زیر نظر داشت . منم یه روز همونجا با مینا طالبی فشن دانشگاه (البته به قول خودش) دعوام شد . بگذریم وقتی حدود صد متراز سمت چپ بری به یه خوابگاه می رسی که کوچکترین خوابگاه این دانشگاست سه چهار تا پله داره بعدش یه در شیشه ای می بینی : ورود آقایان اکیداً ممنوع . سمت چپ اتاق مسئول خوابگاست از پله ها که بری بالا بعد از هشت تا پله دستشویی ها و حمام ها هستن هشت تا پله ی دیگه که بری بالا  درست روبروته پرماجراترین اتاق این خوابگاه و شاید کل خوابگاههای این دانشگاه اتاق شماره 205.

هر موقع هر اتفاقی توی خوابگاه می افتاد مسئولین اول می یومدن سراغ بچه های این اتاق مثه اون شبی که ساعت 2 توی چار طبقه ی خوابگاه چار تا ترقه پیازی انداختیم نه یعنی انداختن خب بزار راستشو بگم انداختیم . یادش بخیر به خیال خودمون چه نقشه ی ماهرانه ای کشیده بودیم . من و آلاله مسئول اجرای پروژه بودیم . مریم مدیر تولید بود (البته بقیه ی عوامل هم به نوبه ی خودشون زحمت کشیدن) طوری برنامه ریزی کردیم که اتاق خیلی آروم به نظر برسه چون می دونستیم اول میان اونجا . هستی خودشو به خواب زد . مریم هم یه کتاب دستش گرفت منم آلاله رو بردم اتاق 208 . خلاصه کلاً پراکنده شدیم اما همه فهمیدن کار ماست چون آلاله ی کپل خنده رو نتونست جلوی خندشو بگیره .

نمی دونم چرا اولین بار که این عکسو دیدم احساس کردم اولین نفر سمت چپ که نشسته و داره با تعجب به همه نگاه می کنه خودمم بعدش که دقت کردم دیدم بی شباهت به خودم هم نیست چه از لحاظ قیافه و چه از لحاظ کاراکتری که به نظرم توی عکس داره . با مریم توی اتوبوسای دانشگاه آشنا شدم .اون یه دختر احساساتی بود .گاهی خاطرات می نوشت .همیشه نماز می خوند .با پسر داییش تلفنی حرف می زد .خیلی زود خوابش می برد و هر وقت حمام می رفت همون موقع همه ی لباساشو می شست . اون گفت که برم اون خوابگاه گفته بود چون محیطش کوچیکه بچه ها صمیمی ترن .وقتی رفته بودم آموزش اونا گفتن که فقط اتاق 208 خالیه منم قبول کردم.

اولین باری که وارد اتاق 208 شدم چند تا دختر روستایی نشسته بودن با هم بادمجون خورد می کردن و با لهجه ی خودشون حرف می زدن و می خندیدن اتاق به نظر سرد و بی روح می یومد اما اولین باری که وارد اتاق 205 شدم آلاله داشت با لهجه ی بامزه ی آبادانیش یه جریانی رو واسه سلماز و مهناز که روی تخت نشسته بودن تعریف می کرد و همزمان لاک ناخنای پاش رو پاک می کرد . از هستی که خواهرزاده ی آلاله بود و البته از اون ٢ سال بزرگتر بود زیاد خوشم نیومد چهره ی عبوسی داشت با ابروهای هشتو لبای گوشتی (بعداً فهمیدم همه ازش می ترسن)  مریم که قبلاً باهاش آشنا شده بودم اون آخر اتاق روی یه تخت دراز کشیده بود پاهاشو چسبونده بود به تخت بالایی و با تلفن حرف می زد (بعدها فهمیدم هر کسی که می خواد با تلفن حرف بزنه می ره روی اون تخت چون خیلی دنج بود) . فرشته هم مدام می رفت توی آشپز خونه و برمی گشت و غرمی زد که چرا باید اون نهار درست کنه . خیلی زود متوجه شدم بیشتر می تونم با بچه های این اتاق ارتباط پیدا کنم ( کاش هیچ وقت به این نتیجه نرسیده بودم ) اتاق خیلی به نظر گرم و صمیمی می رسید بچه ها از شهرای بزرگ اومده بودن و خیلی با هم یکی بودن .این شد که من اتاق خودم رو روزی یه بار هم نمی دیدم البته فقط من نبودم سلماز و مهناز هم از اتاق 203 فقط اسمشو شنیده بودن . نمی دونین چه اتفاقایی که توی این اتاق نیفتاد خواستگاری مریم از احسان ، امتحان دادن به جای آلاله ، خودکشی آلاله ، ماجرای کیوان قمی ،درگیری سلماز و بهزاد، ماجرای عاشق پیشه ی من صادق هدایت ، روز مسابقه طناب کشی و ...

 

 

 




نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ توسط پریانه

 

 

خیلی دوست داشتم یه بار با یه مشت کوبنده بزنم توی دهنش مسئول انتظامات دانشگامون رو می گم یه جوری به آدم نگاه می کنه که انگار تا حالا توی عمرش آدم ندیده با اون صورت ناجورش که البته به سختی می شه دیدش چون فقط یه چشمش پیداست .از صبح تا شب کارش اینه که بشینه توی اون اتاق شیشه ای مسخرشو منتظر باشه که یه دختر از راه برسه اون وقته که بلند می شه سرتا پا شو برانداز می کنه و دعا دعا می کنه که یه چیزی پیدا کنه واسه گیر دادن .بعضی وقتا اینقدر صورتش رو بهم نزدیک می کنه که دوست دارم با مشت بزنم توی صورتش . از کفش و جورابت گرفته تا طرز آرایشتو مدل موهات و مقنعت همه رو خوب بر انداز می کنه .گاهی یه طوری به صورتم نگاه می کنه که احساس می کنم می خواد یاد بگیره چطوری تو خونه جلوی آقاشون آرایش کنه .اگه هیچ ایرادی هم از نظر مقررات دانشگاه نداشته باشی واسش فرقی نداره اگه بهت لج کنه گیر می ده اگه هم شروع کنه به حرف زدن این حرفاش نیست که آزارت می ده بوی گند دهنشه یکی نیست بهش بگه خانم خوشگله اگه یه مسواک به اون دندونای گندت بزنی چیزی ازت کم نمی شه ها تازه آقاتون هم کمتر زن صیغه می کنه اون یه فاطی کماندو به معنای واقعیه  کاشکی می شد یه روز ازش عکس بگیرم و نشونتون بدم اما اگه اینکارو بکنم حتما فکر می کنه می خوام عکس چشمشو روی عکس یه بدن لخت  بزارمو  الله اکبر...

مدتها هیچ کس جرات نداشت بهش حرف بزنه گاهی فکر می کردم حتی مردای انتظاماتی هم ازش می ترسن .تا اینکه یه روزچند تا از پسرای دانشگامون داشتن از کنار اتاقکش رد می شدن که رو کرد به یکیشونو گفت :آقا بیا اینجا ببینم پسره رفت کنارش _این شلوارت خیلی تنگه دفعه آخرت باشه اینو می پوشی . از اون جایی که پسرا خودشون انتظامات دارن پسره هم نامردی نکرد و جواب داد : هان چیه تحریک شدی؟ اینطورکه می گن فاطی خانم هیچی نگفته بود و جلوی این پسرا از خجالت سرخ شده بود. این جریان مثه توپ توی دانشگاه صدا کرد به خصوص بین دخترا که ازش متنفر بودن . نمی دونین وقتی توی خوابگاه دور هم می نشستیم با چه آب و تابی اینو واسه اونایی که هنوز نمی دونستن تعریف می کردیم . یه بار یکی از بچه ها که خیلی دلش از فاطی خانم پر بود وقتی اینو شنید بلند شدو داد زد : بابا دمت گرم هم دانشگاهی .اون پسر بیچاره کمیته انضباطی شد اما حسابی حال اون خانم  یه چشمی رو گرفت .




نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ توسط پریانه

 

 روی زمین نشسته بود روی زمین سرد یه قالب توی دست چپش بود و با دست راستش با یه کاردک اونو می تراشید اولش نمی دونستم داره چیکار می کنه اما بعد از خودش پرسیدمو اونم با حوصله برام گفت که وقتی گچا رو به سقف زد با قالب اونا رو شکل می ده و از این حرفا جوری برام می گفت که انگار از اینکه اینو ازش می پرسم احساس غرور می کنه جوری که انگار با این کار بزرگ شده و...

روی زمین نشسته بود روی زمین سرد روی زمین پر از گچ چشماشو از قالب بر نمی داشت هر چند باری که اونو می تراشید صورت لاغرشو نزدیکتر میاورد تا ببینه خوب شده یا نه تمام لباساش پر از گچ بود یه کم از گچا هم روی موهاش ریخته بود انگارکه موهای اون قسمت سرش  سفید شده باشه . بابام کنارم ایستاده بود چند نفر دیگه هم اومده بودن جای کابینتا و دکورای چوبی رو اندازه بگیرن هممون ایستاده بودیم اما اون روی زمین نشسته بود روی زمین سرد

- آقای ... اینجارو دقیقا تا کجا می خواین دکور بزنین ؟

- خوب از اینجا شروع می شه میاد تا اینجا خوبه دیگه آره پری ؟

- آره خوبه  بابا

- حسابی سرتون شلوغه ها  بنایی سخته خیلی قشنگ شده اما چرا گچ بری کردین؟یه سری چوب اومده با هالوژن سر خود خیلی جالبه اینا دیگه قدیمی شده ...

نگاش کردم انگار گوشاشو تیز کرده بود چون کند تر می تراشید سرشو بالا آورد گمونم فهمید دارم نگاش می کنم چون وانمود کرد که اصلا نمی شنوه اما می دونم که می شنید "اینا دیگه خیلی قدیمی شده" شاید این حرف ساده خیلی براش معنی داشت ؟ برای کسی که شاید تمام زندگیش همین بوده تمام امیدش تمام آیندش شاید داره روزی رو به یاد میاره که صاحبخونشون اومده بود دم درو دادو بیداد می کرد روزی که زن جوونش داشت پیش مادرش ناله می کرد و از بدبختیاش می گفت مادرشم می گفت :غصه نخور درست می شه خدارو شکر شوهرت جوونه کار می کنه همه چی بدست میارین

شایدم صدای بچش توی گوشش بود

- بابا هنوز برام مداد رنگی نخریدی ؟ معلممون گفته...

یه لحظه چشم باز کردم دیدم همه رفتن فقط اون مونده نگام کرد فکر کردم می خواد یه چیزی بگه اما نگفت گفتم : به نظر من هیچ چیزی جای گچ بری رو نمی گیره از اول بوده تا آخرم هست

حالا دیگه ایستاده بود  و به سقف نگاه می کرد

- این خوب شده ؟

- آره خیلی ظریف کار کردین دستتون درد نکنه آخه آدم عاقل اینکار و ول می کنه چوب بزنه حالا خوب البته یه عده هم دوست دارن ولی نه همه

حرفمو قطع کردم احساس کردم فهمیده که این چیزا رو واسه چی دارم بش می گم  بازم نگام کرد اما هیچی نگفت یه نگاه به قالبش کردو دوباره نشست روی زمین سرد روی این زمین سرد

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸ توسط پریانه

 

 

 

 

زندگی را می شود احساس کرد

                       در سکوت لابه لای لحظه ها

                        می شود گفت که چیزی بیش از این نیست

 

کار سختی نباید باشد

                  با کمی عشق و کمی نور امید

                                      می شود

                                          می شود تا ته دنیا رفتن

 

زندگی را می شود احساس کرد

                      وقتی آن راز بزرگ می گرید

                                       زیر اشکش که کمی پاک شدی

از غبار کینه

                  از غبار حسرت

                                        از غبار اندوه

 

تو از آن بی خبری

                  بنگر در ابرا

                          بنگر در دریا

                                 در صدای تیک و تاک ساعت

                                               در چروک چهره ی مادرها

 

 

از چه آن کبوتر کوچک دل نازک ما در اینجاست؟

نه نگو پرنده است

                     بشناسش که چیست

                                      لااقل ، لااقل نامش چیست

زندگی را می شود احساس کرد

 




نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢ فروردین ۱۳۸۸ توسط پریانه

 

 

  انگاری  فصل  بهار باز سر رسیده

                      آخه تک درخت باغچمون سرخاب مالیده

همه جا حرف بهار ، صحبت نوروز

                         امسالم  نیست  خبری از حاجی فیروز

تا بخوای ازهمه رنگ  آقا می ببینی

                        پای تی وی ، دم عید ، وقتی می شینی

نه صدای توپ میاد نه ضرب و آهنگ

                          یه پیام  خشک و خالی از سر تنگ

آقا می خواد هممون ماتم بگیریم

                         ا ز غم و غصه واسه  جدش  بمیریم

عیدمون ماه رمضون یا عید قربون

                            باقی شم  محرم  و  شام  غریبون

دل من تنگه واسه یه عمو نوروز

                            کز  دلم  پاک بکنه  غصه  دیروز

می دونم یه روز میاد بهار دوباره

                          عمو نوروز  واسمون  هدیه  میاره

گله بسه هر چی باشه باز بهاره

                          نکنه سفره ی عید  سین کم  بیاره

عید نوروز اومده بی حرف و بی شک

                          عزیزم  دوست گلم ، عیدت مبارک

 

 




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧ توسط پریانه

 

 

شنیده بودم که هستی

 مادرم گفته بود

                                                           اما باور نداشتم 

آخر ساکت بودی

دیروز گریه ات را دیدم

گفتند  :  باران آمده

                                            باورت  کردم

                                                           باورت  کردم




نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ توسط پریانه